خاییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاییدن . [ دَ ] (مص ) بدندان نرم کردن . (برهان قاطع). مضغ کردن . جاویدن . بدندان نرم کردن . (ناظم الاطباء). مضغ. لوک . ضوز. (تاج المصادر بیهقی ). جویدن . رجوع به خائیدن شود : یشگ نهنگ دارد دل را همی شخاید ترسم که ناگوارد ایدون نه خرد خاید. رودکی . جهان را مخوان جز دلاورنهنگ بخاید بدندان چو گیرد بچنگ . فردوسی . چو بیند ترا پیشت آید بجنگ تو مگریز تا لب نخایی ز ننگ . فردوسی . سنان گر بدندان بخاید دلیر بدرد ز آواز او چرم شیر. فردوسی . مرغزاری که فسیله گه اسبان تو گشت شیر کآنجا برسد خرد بخاید چنگال . فرخی . با من همی چخی تو و آگه نیی که خیره دنبال ببر خایی چنگال شیر خاری . منوچهری . هر ساعت عافر قرحا و کزمازو... خاییدن ... و کندر و سعد خاییدن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اگر خداوند علت بسیارخوار باشد و حریص بود و آنچه خورد نیک نخاید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گوید که شعر خایم خاید بلی چنانک خایند علک ماده خران از خران غنگ . سوزنی . بدوش دیگران زنبیل سایند بدندان کسان زنجیر خایند . نظامی . دل ده به نصیب خانه ٔ خویش خاییدن رزق کس میندیش . نظامی . او ز تو آهن همی خایدبخشم او همی جوید ترا با بیست چشم . مولوی . ♦ پشت دست خاییدن ؛ پشت دست گاز گرفتن . کنایه از ندامت و پشیمانی است : پشت دست خاییدن سود ندارد. (کلیله و دمنه ). روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست . مولوی . روی در روی دوست کن بگذار تا عدو پشت دست می خاید. سعدی (گلستان ). همه نخلبندان بخایند دست ز حیرت که نخلی چنین کس نبست . سعدی (بوستان ). ◄ کنایه از بدگفتن و ناپسند گفتن : امیر رضی اﷲ عنه پشیمان شد از فرستادن بوعلی و گفتی پادشاهان اطراف ما را بخایند و بدخوانند. (تاریخ بیهقی ). ◄ نشخوار کردن . (ناظم الاطباء). جویدن بدون فرو دادن .