خب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خب . [ خ َ ] (اِ فعل ) خاموش . امر به خاموشی . خفه شو. کلام مگو. بیش ازین مگو : فلک چون این سخن بشنید گفتا برو ابن یمین خب باش یعنی ! ابن یمین .
خب . [خ ِب ب ] (ع ص، اِ) جوش و آشوب دریا. ◄ گربز. ادغل . ◄ مرد فریبنده . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از المنجد) (از اقرب الموارد).
خب . [ خ َب ب ] (ع مص ) از باب نصر ینصر. بلند شدن و دراز گردیدن گیاه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (المنجد) (تاج العروس ). (تاج المصادر بیهقی ). ◄ منع کردن مردی را از چیزی که در نزد اوست . ◄ منزل گزیدن در زمین پست از روی بخل تا کسی جای بودن را نداند. ◄ شتاب کردن و تعجیل کردن در کار. (تاج العروس ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (المنجد). ◄ گربز کردن . فریب دادن . ◄ جوشیدن دریا و آشوب گردیدن آن . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد) (تاج العروس ) (المنجد). ◄ پویه دویدن . برداشتن اسب هر دو دست و پای راست را با هم و هر دو دست و پای چپ را با هم . (از تاج العروس ) (اقرب الموارد). ◄ تیز رفتن . (تاج العروس ) (اقرب الموارد) (المنجد) (منتهی الارب ).