خباز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خباز. [ خ ُب ْ با ] (ع اِ) نام گیاهی است . رجوع به «خبازی » شود. (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از البستان ) (از تاج العروس ) (ناظم الاطباء).
خباز. [ خ َب ْ با ] (ع ص، اِ) نان پز. نانوا. (دهار) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (ازاقرب الموارد) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (ازتاج العروس ) (از انساب سمعانی ). نانبا : دین ز کرار جونه از طرار خز ز بزاز چونه از خباز. سنائی . نماز شام خبازی که به اقامت رواتب سرای من موسوم بود پیش من آمد و گفت : امروز بر دکان من چهار صد من نان باقی ماند. (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تا بنقد جان من خباز من نان می دهد عاشق بی چاره نان می گوید و جان می دهد. سیفی (ازآنندراج ). ◄ این کلمه گاهی به معنی «طاهی » و «طباخ » و «خوانسالار» نیز اطلاق میشده است . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ نان پز و فروشنده ٔ آن . (از متن اللغة).
خباز. [ خ َب ْ با ] (اِخ ) حنا افندی . رئیس دانشکده ٔ ملی حمص . او راست : ١- «البرد القشیب فی مطارف التهذیب » ٢- مجموع خطابه های ادبی که به سال ١٩١٠ م . برای شاگردان خود در حمص القاء کرده است . وی سفری بدور زمین کرد و ذکر آن در جامع التصانیف الحدیثه آمده است . (از معجم المطبوعات ستون ٨١٨).