خبر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبر کردن . [ خ َ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از طریق خبر کسی را مطلع کردن . خبردادن . تخبیر. (از تاج المصادر بیهقی ). تحدیث . انباء. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ). مطلع کردن . آگاهانیدن : نوندی فرستاد و کردش خبر چو بشنید سام یل پرهنر. فردوسی . من بشتافتم تا ملک را خبر کنم . (از کلیله و دمنه ٔ بهرامشاهی ). چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد نسیمش مرزبانان را خبر کرد. نظامی . بدرگاه مهین بانوگذر کرد ز کار شاه بانو را خبر کرد. نظامی . قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را. سعدی (بوستان ). وانگه که بتیرم زنی اول خبرم کن تاپیشترت بوسه دهم دست و کمان را. سعدی (بدایع). مغان را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر. سعدی (بوستان ). کسان را خبر کرد و آشوب خاست . (بوستان سعدی ). تا بوقت فرصت یاران را خبر کند. (گلستان سعدی ). مر آن پادشاهزاده را که مطمح نظر او بود خبر کردند. (گلستان سعدی ). ♦ امثال : مرگ خبر نمی کند ؛ مثلی است که در مرگهای مفاجاة زنند.