خبردار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبردار کردن . [ خ َ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آگاهی دادن . اطلاع دادن . (از ناظم الاطباء) : وگر دانم که عاجز گشتم از کار کنم باری شهنشه را خبردار. نظامی . زی پدرش رفت و خبر دار کرد تا پدرش چاره ٔ آن کار کرد. نظامی . همان یار خود را خبردارکرد که اونیز خورد آب از آن آبخورد. نظامی . ◄ فهمانیدن . ◄ هوشیار کردن . ◄ پند دادن . (از ناظم الاطباء).