ختم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- به پایان رساندن، به سر آوردن.<BR>۲- مهر کردن نامه یا هر چیز دیگر.<BR>۳- قرآن را از اوّل تا آخر خواندن.<BR>۴- مجلس عزاداری، مجلس ترحیم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- به پایان رساندن، به سر آوردن. ۲- مهر کردن نامه یا هر چیز دیگر. ۳- قرآن را از اوّل تا آخر خواندن. ۴- مجلس عزاداری، مجلس ترحیم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ختم . [ خ َ ت َ ] (ع اِ) مهر. انگشتری . (از منتهی الارب ) (متن اللغة).
ختم . [ خ َ ] (ع اِ) انگوین . (از مهذب الاسماء). انگبین . ◄ دهانه های انگبین . (از منتهی الارب )(متن اللغة) (معجم الوسیط). ◄ مُهر. ج، ختوم . (از یادداشت مؤلف ). ◄ رَین . (از یادداشتهای مؤلف ). ◄ طبع. (از یادداشتهای مؤلف ). ◄ پایان گفتار و کلام : چو شد ختم گفتار بیور همه مر آنرا شنیدند شاه و رمه . فردوسی . ◄ آخر. سرانجام . پایان . انتهاء. تمام . انجام . (ناظم الاطباء). ◄ بپایان رسیده . تمام شده . پایان امری بوجهی که تو گویی دیگر آن امر را پایانی به این خوبی وکمال نیست : سخن گفتن به که ختم است میدانی و می پرسی فلک را بین که می گوید بخاقانی بخاقانی . خاقانی . سلطنت امروز ختم بر پسر طغرل است کایت حق پروری در گهر طغرل است . خاقانی . تو گویی تا قیامت زشت رویی برو ختم است و بر یوسف نکویی . سعدی (گلستان ). ◄ (اِمص ) فاتحه خوانی . بعزای کسی نشستن . تذکر کسی . ♦ ختم امری بودن ؛ واجد آن امر بحد نهائی بودن . آن صفت را بحدی داشتن که تو گویی دیگر نمی تواند کسی آنرا به این کمال دارا باشد چون : فلانی ختم حقه بازهاست، فلانی ختم بی شرفهاست . ♦ ختم امن یجیب ؛ انجام تشریفات مذهبی است که با تکرار جمله ٔ «امّن یجیب المضطر اذا دعاه فیکشف السوء» (قرآن ٦٢/٢٧) همراه است، کنایه از تضرع و بدبختی نیز می باشد. ♦ ختم چهار ضرب ؛ انجام تشریفات مذهبی است که با ذکر عبارت : «اللهم العن عمر ثم ابابکر و عمر ثم عثمان و عمر ثم عمر ثم عمر» همراه است . ♦ ختم حق ؛ مهر الهی . کنایه است از آیه «ختم اﷲ علی قلوبهم ...» (قرآن ٧/٢) آن سرپوش و دربستگی که حق بر امری میزند : بازدان کز چیست این روپوشها ختم حق بر چشمها و گوشها. (مثنوی ). ♦ ختم سخن ؛ پایان سخن . نهایت کلام : خاتمه ٔ فکرت و ختم سخن نام خدایست بر او ختم کن . نظامی . ♦ ختم عمل ؛ قرارداد. (ناظم الاطباء). ۩ سرانجام . (از ناظم الاطباء). ♦ ختم قرآن ؛ یک دور قرآن را از ابتداء تا انتهاء خواندن . ♦ ختم کمال ؛ نهایت کمال . انتهای کمال : ختم کمال گوهر عباس مقتفی که اعزاز یافت گوهر آدم ز جوهرش . خاقانی . ♦ ختم نبوت ؛ کسی که نبوت بر او ختم شده باشد. کنایه از حضرت محمدبن عبداﷲ است : یکی ختم نبوت گشته ذاتش یکی ختم ممالک بر حیاتش . نظامی . ♦ مجلس ختم ؛ مجلس فاتحه خوانی . مجلس عزای کسی . مجلس ترحیم . مجلس یادبود مرده .
ختم . [ خ ُ ت ُ ] (ع اِ) ج ِ خِتام که جای پیوند مفاصل اسب است . (از منتهی الارب ) (متن اللغة) (معجم الوسیط). ◄ ج ِ خِتام و آن گلی است که بدان نامها مهر کنند. (از متن اللغة) .
مترادف و متضاد واژهدان
اختتام، انتها، پایان، تکمیل، تمام، فرجام (متضاد: بدو) مختوم ترحیم، مراسم یابود، مراسم سوگواری مهر کردن، مهر نهادن
واژگان فارسی سره واژهدان
واپسین، پایانی، پایان دادن، پایان