ختم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ختم کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بپایان بردن . منتهی کردن . اختتام . تمام کردن . به آخر رساندن . به انتهاء رسانیدن : و این کتاب را از برای فال خوب بر روی نیکو ختم کرده آمد. (نوروزنامه ٔ خیام نیشابوری ). رو که جهان ختم کرده بر تو جهان داشتن . خاقانی . سعدیا قصه ختم کن به دعا ان خیرالکلام قل و دل . سعدی . تمام ذکر تو ناکرد ختم خواهم کرد. سعدی . ختم سخن بدین دو بیت کردیم . (گلستان ). ◄ تکمیل کردن . کامل نمودن .
مترادف و متضاد واژهدان
به پایانرساندن، تمام کردن، به آخر رساندن تلاوت کردن (کل قرآن)
واژگان فارسی سره واژهدان
پایان دادن