خثعم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خثعم . [ خ َ ع َ ] (ع اِ) شیر بیشه . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (متن اللغة) (تاج العروس ). ◄ نام شتر نری بوده که او را کشته اند. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ مردی که گوشت صورت وی بهم آمده نه از جهت ترشرویی . ◄ از نامهای عربان . (از متن اللغة) .
خثعم . [ خ َ ع َ ] (اِخ ) فرزندان خثعم در تاریخ، بنی خثعم نام گرفته اند. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده (چ ١ ص ١٢٦) آنانرا از تخم ربیعه می آورد که بعضی از آنان بولایت و حکمرانی رسیدند و از بعض دیگر نیز داستانهایی در تواریخ عرب مندرج است .رجوع شود به «موشح » ص ١٩، «عیون الاخبار» ص ١٤٧ و ٢٦٨ و «امتاع الاسماع » ص ٣٤٤ و ٣٧٩ و «عقدالفرید» ج ١ ص ١٠٦ و ١٠٧ و ٢٧٩ و ج ٤ ص ٢٣٤ و ج ٦ ص ٧٧ و خثعم بن انمار.
خثعم . [ خ َ ع َ ] (اِخ ) ابن انمار اراش .وی از قبیله کهلان، از قوم قحطان و از جدهای جاهلی بوده و فرزندانش در سروات یمن و حجاز منزل داشته و بت ایشان نیز بروزگار جاهلی «ذوالخلصه » نام داشت و آنان جای او را کعبه یمانیه می نامیدند. در پرستش این بت بنوبجیله نیز شرکت داشتند. بروزگار «فتح » فرزندان خثعم در عالم پراکنده شدند و جز قلیلی از ایشان کس دیگر در زادگاه خود باقی نماند. ابن حزم «عثمان بن ابی نسعه » را از قوم خثعم می آورد که ولایت اندلس کرد و فرزندش در شدونه که بنام «دارخثعم » معروف است نیز ولایت نمود. عرام میگوید: جبال سرات از منزل های خثعم میباشد و نیز قریه ٔ «راسب » که بین مکه و طائف قرار دارد.اشرف رسولی چهار قبیله برای خثعم نام میبرد بدین قرار: شهران، ناهس، کود، اکلب . محمدبن سلمه یشکری کتاب «اخبار خثعم و انساب و اشعار آنان » را نگاشته است . (از اعلام زرکلی چ ٢ جز٢ ص ٣٤٤). و رجوع به «سبائک الذهب » ص ٧٨ و «نهایة الارب » ص ٢٠٤ و «یعقوبی » ج ١ ص ٢١٢و «جمهرةالانساب » ص ٣٦٧ و «طرفة الاصحاب » ص ٧ و ٣٦ و «الذریعه » ج ١ ص ٣٢٨ و «عرام » ص ٤١ و ٤٦ و «معجم قبائل العرب » ج ١ ص ٣٣١ و حلل السندسیه ٔ ص ٢٩٧ و «مجمل التواریخ و القصص » ص ١٥ و «امتاع الاسماع » ص ٤٤٠ و ٥٠٥ شود.