خج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خج . [خ َ ] (فعل امر) کلمه ٔ امر است از خجیدن و به معنی کوشش کن . جهد نما. زور کن . فراهم آور. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ شعوری ج ١ ورق ٣٥٩). رجوع به خجیدن شود.
خج . [ خ َج ج ] (ع مص ) شکافتن . شق . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از منتهی الارب ) (از معجم الوسیط). منه : خج العود. (از معجم الوسیط). ◄ دفع کردن . ◄ کژ جستن باد. (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از معجم الوسیط): خجت الریح ؛ التوت فی هبوبها فهی خاجة و خجوج . ◄ منحرف شدن کشتی از راه راست و مقصد بوسیله ٔ باد: خجت الریح السفینة؛ صرفتها عن و جهتها بشدة عصفها. (از معجم الوسیط). ◄ گائیدن . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ کژ شدن . منه : خج ساعده ای التوی ساعده . (از متن اللغة) (ازمعجم الوسیط). ◄ در بیابان بحرکت در آمدن . بیابانی را زیاد پیمودن . (از متن اللغة). ◄ خاک برانگیختن بهنگام راه رفتن . (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ ریخ زدن . (از منتهی الارب ) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد).
خج . [ ؟ ] (اِ) محتملاً پیرامن خرگاه است : خرگاه به پیرامن وی خج ببرکت گویی بر شاهی است کمر بسته غلامی . نظام قاری (دیوان البسه ص ١١١). خرگاه را کمر خج برمیان بسته پیش کت بر روی اطلس مدول بداشتند. (از البسه ٔ نظام قاری ص ١٥١).