خجسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خجسته . [ خ ُ ج َ ت َ ] (اِخ ) نام یکی از زنان اصفهانیه از روات حدیث است در اصل لفظ عجمی است . (از منتهی الارب ).
خجسته . [ خ ُ ج َ ت َ ] (اِخ ) سید خجسته فرزند فخرالدین بابلکانی از مردمان مازندران بوده است . نام او بروی کتیبه ای است بر بقعه ٔ بی بی سکینه بمشهد شهر و این کتیبه که بسال ٨٨٣ هَ . ق . میرسد صاحب بقعه را بی بی سکینه دخت امام موسی کاظم معرفی میکند و در آن منسوب به سید خجسته پسر فخرالدین بابلکانی است که بدست شمس الدین نجارپوراستاد احمد ساخته شده است . برای اطلاع بیشتر رجوع شود به مازندران و استرآباد رابینو بخش انگلیسی ص ٤٧.
خجسته . [ خ ُ ج َ ت َ / ت ِ ] (ص ) مبارک . میمون . (از برهان قاطع) (صحاح الفرس ) (فیروزآبادی ) (زمخشری ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). با میمنت . با سعادت . فرخ . بختیار. سعادتمند. مسعود. (از ناظم الاطباء). نیکبخت . کامروا. خرم . ضد گجسته .نیک خواسته . متبرک . سعد. سعید. همایون : آمد نوروز و بردمید بنفشه بر تو خجسته بخصم باد مرخشه . منجیک . خجسته مهرگان آمد سوی شاه جهان آمد بباید داد داد او بکام دل بهر چت کر. دقیقی . خجسته شد آن اختر شهریار. دقیقی . آنکه گردون را بدیوان بر نهاد و کار بست . و آنکجا بودش خجسته مهر اهرمن گواه . دقیقی (دیوان چ شریعت ص ٩٩). بدو گفت کین کوس و زرینه کفش خجسته همین کاویانی درفش . فردوسی . دی و فرودینت خجسته بواد در هر بدی بر تو بسته بواد. فردوسی . سیامک خجسته یکی پور داشت که نزد نیا جای دستور داشت . فردوسی . خجسته شهنشاه پیروزگر جهاندار با دانش و با گهر. فردوسی . خجسته درگه محمود زاولی دریاست چگونه دریا کانرا کرانه پیدا نیست . فردوسی . پشت سپه میریوسف آنکه برویش روز بزرگان خجسته گشت و همایون . فرخی . بس کس که در زمین ملکاخانمان نداشت کز خدمت خجسته ٔ تو شد بخانمان . فرخی . خجسته باشد روی کسی که دیده بود خجسته روی بت خویش بامداد پگاه اگر نبودی بر من خجسته دیدن تو خدای شاد نکردی مرا بدیدن شاه . فرخی . و آن خجسته پنج شاعر کو کجا بودندشان . منوچهری . این قصر خجسته که بنا کرده ای امسال با غرفه ٔ فردوس بفردوس قرین است . منوچهری . خجسته ذوفنونی رهنمونی که در هر فن بود چون مرد یک فن . منوچهری . اورمزد است خجسته سر سال و سر ماه . منوچهری . شادو بدو شاد این خجسته وزیران . منوچهری . خجسته مشتری چون روی وی دید سخاوت را مکان شد سعد را کان . ناصرخسرو. و عجم خروس را و بانگ او را بفال خجسته دانند. (قصص الانبیاء ص ٣٤). مباد زین ده خالی خجسته مجلس تو همیشه تا بجهان در حقیقت است و مجاز. مسعودسعد. سلطان چون از حجره ٔ خاص بیرون آمدی نخست روی او دیدی و مقصود سلطان آزمایش خجستگی دیدار او بود سخت خجسته آمد. (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ) و مر دیدار نیکو را چار خاصیت است یکی آنکه روز خجسته کند بر بیننده . (نوروزنامه ٔ منسوب خیام ). گفت جودانه ای مبارک است و خویدش خویدی خجسته . (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ) آمد بخوشی خجسته سال نو گفت از که زنم به نیک فال نو. سوزنی . خجسته مجلس او را ز فضل حق بادا سعادت ابدی مونس و حریف و ندیم . سوزنی . خجسته نائب صدرالخلافه عون الدین که از شمایلش آبستن است باد شمال . خاقانی . روز بوفا خجسته گردد بختم ز بهانه رسته گردد. نظامی . خجسته کاغذی بگرفت در دست بعینه صورت خسرو در او بست . نظامی . خجسته گلی خون من خورد او بجز من نه کس در جهان مرد او. نظامی . از نوفلیان خجسته شد روز گشتند بفال سعد فیروز. نظامی . برون آمد بر آن رخش خجسته چو آبی بر سر آبش نشسته . نظامی . مطربی دور ازین خجسته سرای کس ندیدش دو باره در یکجای . سعدی (گلستان ). ♦ پی خجسته ؛ نیک قدم . میمون قدم . مبارک قدم : خطا گفتم ای پی خجسته رقیب . نظامی . ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست با ما مگو بجز سخن دلستان دوست . سعدی (بدایع). ♦ خجسته نشستی و شاد آمدی ؛ این مصرع جمله ای است مانند خوش آمدید و صفا کردید : خجسته نشستی و شاد آمدی همه داستانها بنیکی زدی . فردوسی . ♦ درفش خجسته ؛ علم مبارک . رایت با فتح و ظفر. رایت مظفر : سوی کرگساران سوی باختر درفش خجسته بر افراخت سر. فردوسی . درفش خجسته بگستهم داد بسی پند و اندرزها کرد یاد. فردوسی . بر کوه لشکر بیاراستند درفش خجسته بپیراستند. فردوسی . ♦ سرای خجسته ؛ منزل مبارک . منزل باشگون . منزل میمون . ♦ سروش خجسته ؛ هاتف مبارک . هاتف میمون . فرشته ٔ مبارک : بیامد سروش خجسته دمان . فردوسی . ♦ شوی خجسته ؛ شوهر مبارک . شوهر پاک نهاد. شوهر با قدر و منزلت : دگر آنکه فرخ پسر زاید اوی ز شوی خجسته بیفزاید اوی . فردوسی . ♦ صبح خجسته ؛ صبح با طراوت . صبح مبارک . صبح خوش : هوا رو بسیماب صبح خجسته فروشسته زنگار ز اطراف خاور. ناصرخسرو. ♦ گاه خجسته ؛بارگاه مبارک . درگاه میمون . بارگاه با فر و جاه : ز گاه خجسته منوچهر باز از امروز بودم تن اندر گداز. فردوسی . ♦ ناخجسته ؛ نامبارک . نامیمون . بی شگون : گر بر تو رنج خاطر من ناخجسته بود از بود من مباد اثر کزتو باز ماند. خاقانی . ◄ (اِ) نام گلی هست زرد رنگ و میان آن سیاه میشود و آنرا همیشه بهار میگویند. (از برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : آدم علیه السلام ... از شادی که خدای عزوجل توبه ٔ وی بپذیرفت گریستن بر وی افتاد... پس این آب که از چشم بیرون آمده بکوه فرو دوید و همه کوه و دشت اسپرغم بدمید چون نرگس و خجسته و گاو چشم و پوست (؟) و بوستان افروز برست و آنچه بدین ماند... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). گل پروند دسته بسته بود مست در دیده ٔ خجسته نگر. عماره ٔ مروزی . خجسته باز گشاده دهان مشکین دم گشاده نرگس چشم دژم ز خواب خمار. عنصری . خجسته را بجز از خرد پا ندارد گوش بنفشه را بجز از گرگ پا ندارد پاس . منوچهری . باز در زلف بنفشه حرکات افکندند دهن زر خجسته بعبیر آکندند. منوچهری . شبگیر نبینی که خجسته بچه درد است کرده دورخان زرد و برو پرچین کرده ست . دل غالیه فام است و رخش چون گل زرد است گویی که شب دوش می غالیه خورده ست . بویش همه بوی سمن مشک ببرده است رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار . منوچهری . از آن خجسته و شاهسپرغم هر دو شدند یکی چو دیده چرغ و یکی چو پشت عقاب . مسعودسعد. خجسته را بجز از خورد ما ندارد گوش . ◄ خیری . خیرو (نام گلی است ). (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ نام نوایی است از موسیقی . ◄ نام خاصی است زنان را. (ناظم الاطباء). چون : خجسته باجی، عمه خجسته، خجسته خانم، خجسته بانو، خجسته سلطان .