خجستگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ جَ تَ یا تِ) (حامص.) فرخندگی، مبارکی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ جَ تَ یا تِ) (حامص.) فرخندگی، مبارکی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خجستگی . [ خ ُ ج َ ت َ / ت ِ ] (حامص ) میمنت . سعادت . نیک بختی . مبارکی . (از ناظم الاطباء). فرخی و فرخندگی .مبارکی . یمن : کس فرستاد که کودک را باز من آر حلیمه را سخت آمد از خجستگی و برکات پیغامبر علیه السلام که بخانه ٔ او پدید آمده بود گفت برکات و خجستگی او بخانه پدید آمده است . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خلاف کردن اوسخت ناخجسته بود مکن خلاف و دل از ناخجستگی برهان . عنصری . آثار تازگی و نشان خجستگی بر صورت مبارک او گشته آشکار. مسعودسعد. سلطان چون از حجره ٔ خاص بیرون آمدی نخست روی او را دیدی، و مقصود سلطان آزمایش خجستگی دیدار او بود سخت خجسته آمد، چون بیرون آمدی از حجره چشم بروی افکندی، هر مرادی داشتی آن روز حاصل شدی . (نوروزنامه ٔ منسوب خیام ). عیدت خجسته باد و تو اندر خجستگی آیین عیدساخته و ساز عیدوار سوزنی . ♦ بخجستگی ؛بمیمنت . بمبارکی . چون : بخجستگی و میمنت جشن عروسی ... در بنده منزل برپاست . ◄ (اِ) یمنه . (دهار). و آن نام گلی است .