خجل گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خجل گردیدن . [ خ َ ج ِ گ َدی دَ ] (مص مرکب ) شرمسار شدن . خجل شدن . شرمگین شدن . شرم کردن . سرافکنده شدن . خجلت زده شدن : بسختی بنه، گفتش ای خواجه، دل کس از صبر کردن نگردد خجل . سعدی (بوستان ). مه روی بپوشاند خورشید خجل گردد گر پرتو ز وی افتد بر طارم افلاکت . سعدی . چو قاضی بفکرت نویسدبحل نگردد ز دستاربندان خجل . سعدی (بوستان ). ◄ کنایه از عهده ٔامری بیرون نیامدن : هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون بعشق آیم خجل گردم از آن . مولوی .