خجیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) (ص.)<BR>۱- خوب، نیک.<BR>۲- زیبا، خوبرو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) (ص.) ۱- خوب، نیک. ۲- زیبا، خوبرو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خجیر. [ خ ُ / خ ِ ] (ص )خوب . زیبا. جمیل . خوش صورت . صاحب حسن . (از برهان قاطع) (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث اللغات ). ◄ پسندیده . دانشمند. آنرا هجیر نیز گویند. (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) : بشاه جوان گفت زردشت پیر که در کیش ما این نباشد خجیر. فردوسی (از انجمن آرای ناصری ). یکی نامه بنوشت خوب و خجیر سوی نامور خسرو دین پذیر. فردوسی (از فرهنگ جهانگیری ). یکی بکوه سخن ران که گرچه هست جهاد ز زشت زشت دهد پاسخ از خجیر خجیر. قاآنی . امیر کنه که دشت پازوار خجیره گشت پازوار در بهار خجیره . امیر پازواری در تعریف وطن (از انجمن آرای ناصری ) .
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه