واژه جو

خدایگانی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خدایگانی . [ خ ُ ] (حامص مرکب ) عمل خدایگان . حالت خدایگان . ریاست . بزرگی . (یادداشت بخط مؤلف ) : اگر کسی به هنر یا به فضل یا به نسب خدایگانی یابد امیر دارد کار. فرخی . خدایگانی جز مر ترا همی نسزد خدایگان جهان باش و از جهان برخور. فرخی . حجت مملکت بقول و بقهر آیتی در خدایگانی دهر. نظامی .

معنی خدایگانی | واژه جو