خدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ دَ) [ ع. ] (اِمص.) سستی، به خواب رفتن اعضای بدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ دَ) [ ع. ] (اِمص.) سستی، به خواب رفتن اعضای بدن.
(خِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- پرده. ۲- پردهای که برای دختران و زنان در یک طرف خانه بزنند. ج. اخدار، خدور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدر. [ خ َ دَ ] (ع مص ) سست گردیدن عضو و بخواب رفتن آن . (از منتهی الارب ). یقال : خدر العضو خدراً. (منتهی الارب ). سست شدن اندامها و در خواب شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط). ◄ سست و گران شدن چشم از خاشاکی که در آن افتاده باشد. (از منتهی الارب ). یقال : خدرت العین . (از متن اللغة) (از معجم الوسیط). ◄ خشک کردن درخت . (از دزی ج ١ ص ٣٥٣). ◄ کسل و کاهل گردیدن . (از منتهی الارب ). منه : خدر جسمه او خدرت یده او رجله . (از معجم الوسیط). ◄ پرده تاریکی برمکانی درافتادن اعم از جهت شب یا چیز دیگر. (از معجم الوسیط). ◄ سخت شدن گرما و سرما. (از منتهی الارب ). منه : خدر الحرو البرد. ◄ بدان حد رسیدن گرما که باد نیز نوزد. (از متن اللغة).
خدر. [ خ َ دِ] (ع ص، اِ) سست و بخواب رفته که قادر بر حرکت نباشد. (منتهی الارب ). منه : عضو خدر. (منتهی الارب ). رجل خدر؛ پایی خفته . (زمخشری ). پایی خواب رفته : ور تو نشناسی شکر را از صبر بیگمان شد حس ذوق تو خَدِر. مولوی . ◄ شب تاریک . (منتهی الارب ). منه : لیل خدر. (از معجم الوسیط). ◄ آهو سست استخوان . ◄ تاریکی آخر شب . (از متن اللغة). ◄ روز نمناک . (منتهی الارب ). منه : یوم خدر. ◄ تاریکی شدید. (از متن اللغة). ◄ تاریکی شب . ◄ باران . (از منتهی الارب ). باران و ابر. (از متن اللغة).
خدر. [ خ ُ ] (ع اِ) ج ِ اخدر و خَدراء. رجوع به اَخَدر در این لغت نامه شود.