خدری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدری . [ خ َ دَ ] (ع ص، اِ) دردیست که حس عضو باطل کند. (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ). خدری یا وجع خدری یکی از پانزده درد است که دارای نامند. شیخ الرئیس در قانون در اصناف اوجاع التی لها اسماء گوید: سبب الوجع الخدری ؛ اما مزاج شدید البرد و اما انسداد مسام منافذ الروح الحساس الجاری الی العضو لعصب او امتلاءاوعیته . یکی از شارحین نصاب الصبیان گوید: دردیست که با آن درد چنان یافته شود که حس آن عضو نقصان پذیرفته یا باطل گشته و صاحب ذخیره ٔ خوارزمشاهی گوید: المی است گویی آن عضو خفته است . (یادداشت از مؤلف ).
خدری . [ خ ُ ری ی ] (ع ص، اِ) خر سیاه نر. (از منتهی الارب )(از تاج العروس ). ◄ جای تاریک . ◄ ابر سیاه . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
خدری . [ خ ُ ری ی ] (ص نسبی ) منسوب به خُدرَه . که نام گروهی از انصار باشد و از ایشانست : ابوسعید الخدری . (ازانساب سمعانی ) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).