خدمتکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع - فا. ] (ص.) نوکر، چاکر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع - فا. ] (ص.) نوکر، چاکر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدمتکار. [ خ ِ م َ ] (اِ مرکب ) خدمتگار. پرستار. نوکر. چاکر. بنده . چاکر اعم از کنیز و غلام . بلون . (از برهان قاطع). زوار. زواه . زاور. زواره . (از ناظم الاطباء). بنده . خادم . خدمتگر. گماشته . ملازم . (آنندراج ) (یادداشت بخط مؤلف ). تُؤّثور. (از منتهی الارب ). ج، خدمتکاران : خدمتکار چندان دار که نگریزد و آنرا که داری بسزاوار و نیکو که یک تن ساخته داری به که دو تن ناساخته . (از قابوسنامه ). چنانکه این پادشاه را پیدا آرد و با وی گروهی مردم دررساند اعوان و خدمتکاران وی که فراخور وی باشند. (تاریخ بیهقی ). پادشاهان بزرگ آن فرمایند که ایشان راخوشتر آید و ترسد خدمتکاران ایشان را که اعتراض کنند. (تاریخ بیهقی ) . از جمله ٔ همه ٔ معتمدان و خدمتکاران اعتماد بر وی افتاد. (تاریخ بیهقی ). تاریخها دیده ام بسیار که پیش از من کرده اند پادشاهان گذشته را خدمتکاران ایشان . (تاریخ بیهقی ). دست وی را از شغل عرض کوتاه کرده، او را نشاندند تا تضریب و فساد وی از ملک و خدمتکاران دور شود. (تاریخ بیهقی ). قرار گرفت که عبدالجبار پسر وزیر آنجا برسولی فرستاده آمد، با دانشمندی و خدمت کارانی که رسم است . (تاریخ بیهقی ). دوازده هزار کنیزک در سراهاء او بودند از سریه یا مطربه یا خدمتکار. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٣). و هرکه ازخدمتکاران خدمتی شایسته بواجب بکردی در حال او را نواخت و انعام فرمودندی بر قدر خدمت . (نوروزنامه ٔ خیام ). و سلطان سنجر را بگرفتند و همچنان با خویشتن می آوردند بر آیین سلطنت الا آنکه خدمتکاران از آن خویش نصب کردند. (مجمل التواریخ و القصص ). زینت ملوک خدمتکاران مهذب و چاکران کار دانند. (کلیله و دمنه ). از حقوق پادشاهان بر خدمتکاران گذارد حق نعمت است . (کلیله و دمنه ). با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذات ... و تربیت خدمتکاران ... حاصل است، می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. (کلیله و دمنه ). تا صبح دمد آمده با خدمتکاران تا شام شود درشده با روزه گشایان . سوزنی . خدمتت را هرکه فرمانی کمر بندد بطوع لیکن آن بهتر که فرمایی بخدمتکار خویش . سعدی (بدایع). اگر ملول شدی حاکمی و فرمانده وگر قبول کنی بنده ایم و خدمتکار سعدی . صدوپنجاه شتر بار داشت و چهل بنده ٔ خدمتکار. (گلستان سعدی ). یکی از وزراء روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت : جهان بکام خداوند باد و اقبال و دولت غلام سیاه بیچاره در این نوبت خطایی ندارد که سایر بندگان و خدمتکاران بنوازش خداوندی . (گلستان سعدی ). و دیگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغولند. (گلستان سعدی ). چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد ز انعامت ز حال بنده یاد آور که خدمتکار دیرینم . حافظ. دلبربایی همه آن نیست که عاشق بکشد خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش . حافظ. و چون از آنجا فارغ شد خدمتکاران را گفت چه دارید؟ (تاریخ قم ص ٨٢). هَبَنْیَق . هُبُنق . هبنوق . (از منتهی الارب ). وَصیف ؛ خدمتکار غلام باشد یا کنیزک . (منتهی الارب ). حَشَم ؛ خدمتکاران باشد. (منتهی الارب ) (دهار). وشاق ؛ خدمتکار باشد. (از دهار). تواثیر، تئاثیر؛ خدمتکاران باشد. خَول ؛ خدمتکاران باشد. (از منتهی الارب ). ◄ در تداول امروز خادمه، زنی که با ماهیانه ٔ معلوم در خانه ای کار کند غیر آشپزی . (یادداشت بخط مؤلف ). کلفت . سرپایی .
واژگان فارسی سره واژهدان
نوکر، کارگزار، زاور، پیشیار، پیشکار، پاکار
پیشیار، پیشکار، پاکار
زاور
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی