خدوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدوک . [ خ ُ / خ َ ] (اِ) پراکنده و پریشان شدن طبیعت باشد از امور ناملایم . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). برهم زدگی دل که از دغدغه و دست در زیر بغل کردن کسی دیگر را یا از سخن ناملایم بهم رسد. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (غیاث اللغات ). ◄ قهر و خشم . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) : چون کیک جهان جهانی ای وند خشوک آورده زمالش پدر خشم و خدوک . سوزنی . با تو بقمار بر نیایم بخدوک نز تو نه ز من سر بسر و نوک بنوک . سوزنی . از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسب همچوجحی کز خدوک چرخه ٔ مادر شکست . انوری . ◄ رشک . حسد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). ◄ خجلت . شرمندگی . شرمساری . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). شرمنده . شرمسار. خجل . (شرفنامه ٔ منیری ) : کوه از برای خدمت اولیاش (مازندران ) چنان مشمّر است که دامن بر کمر زده است . دریا از غیرت دست اسخیاش بدان سان در خدوک است که گریبان چاک کرده است . هر آمل که به آمل رسد مل امل در جامش صفا یابد و هر ساری که برساری گذرد حظ حرص از خوان کرم مستوفی بردارد. (از عنایت نامه ٔ ملک الکلام جلال الدین الدهستانی از جنگ خطی مورخ به ٦٥١). ◄ خجل خدوک شدن در کار بر کسی و ندانستن بیرون شدن از آن . (از منتهی الارب ). ◄ آزردگی . غصه ٔ بی جا. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). غم . اندوه . طیرگی . دلتنگی . دلگیری . غصه . بکماز. بژمانی تیمار. آدرنگ . آذرنگ . انده . افسردگی . دل افسردگی . ملال . گرفتگی . حزن . مستمندی . پژمانی . نژندی . نجندی . خون دل . خون جگر. فرم . رخبینه . خلجان خاطر. دلهره . دلواپس . اضطراب . در بعضی از قرای قزوین چون «زیاران » متداول است . (یادداشت بخط مؤلف ) : دهرم هزار گونه ریاضت نمود و من هر لحظه ممتلی ترم از غصه و خدوک . ظهیر فاریابی . گفتم نوشت باد که شراب مهنا می نوشی و شراب بی خدوک و بی خمار نوش می کنی . (کتاب المعارف ). ♦ باخدوک ؛ غمگین . مضطرب . طیره : هرکه بر درگه ملوک بود از چنین کار باخدوک بود. عنصری (از فرهنگ اسدی ). ♦ خدوکش گرفته ؛ در خشم و جوش آمده . (آنندراج ).