خدو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدو. [ خ ُ / خ َ ] (اِ) تف . آب دهن . (از ناظم الاطباء). آب دهن را گویند که از اثر مزه چیزی بهم رسد. (برهان قاطع). آب دهان که بهندی تهوک گویند. (از آنندراج ). خیو.بزاق . بساق . بُصاق . تفو. خیوی . (یادداشت بخط مؤلف ). بفج . (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) : آن روی و ریش پرگه و پر بلغم و خدو همچون خبزدویی که کنی زیر پای پخچ . لبیبی . می بارد از دهانت خدو ایدون گویی که سر گشادند فوگان را. لبیبی . همان کز سگ زاهری دیدمی همی بینم از خیل و خلم و خدو. عسجدی . گر خدو را بر آسمان فکنم بی گمانم که بر چکاد آید. طاهرفیض . از بد چرخ آسیاکردار خشک شد در دهان بنده خدو. سوزنی . سبک خدوی خود انداخت در دهانش و گفت بکردم ای پسر این گفت تو همه تسلیم . سوزنی . او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی و هر ولی . مولوی . او خدو انداخت بر رویی که ماه سجده آرد پیش او در سجده گاه . مولوی . چون خدو انداختی بر روی من نفس جنبید و تبه شدخوی من . مولوی . باز او آن عشرها با آن خدو می بچسبانید بر اطراف رو. مولوی . تُفال ؛ خدو انداختن است . تُفل ؛ خدو انداختن . خشوع ؛ خدوی لزج انداختن . (از منتهی الارب ).