خدیجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدیجه . [ خ َ ج َ ] (اِخ ) بنت عبدالوهاب بن هبةاﷲ الصوفی . زنی بود صاحبنظر و در ادب و حقایق و معارف دست داشت و نیز صاحب مقام . شیخ محیی الدین در مسامرات خود از او روایتها دارد. (از خیرات حسان ج ١ ص ١١٦).
خدیجه . [ خ َ ج َ ] (اِخ ) بنت الرشید. این زن که دختر هارون الرشید است مولایی داشته بنام محمدبن ابراهیم که محمدبن داودبن الجراح در کتاب خود مسمی ̍ به کتاب الوزراء داستانی از او بنقل از پدرش راجع بسیاست فضل بن الربیع درباره ٔ برامکه نقل می کند. رجوع به کتاب الوزراء ص ٢٠٠ و الکتاب جهشیاری، عقد الفرید ج ٥ ص ٣٩٦ و حبیب السیر چ کتابخانه ٔ خیام ص ٢٤٦ شود.
خدیجه . [ خ َ ج َ ] (اِخ ) بنت زین العابدین . پدر وی امام زین العابدین امام چهارم شیعیان است که بسال ٧٤ هَ .ق . بمدینه درگذشت و بنابر قول شیعیان، مرگش بفرمان ولید وبسم و زهر او بود. بوقت مرگ بنابر روایتی هشت پسر و پنج دختر داشت، به اسامی زیر: خدیجه، ام موسی، ام حسن، ام کلثوم، ملیکه . بنابه قول دیگری او را نه دختر و یازده پسر بوده است . (از تاریخ گزیده چ قزوینی ص ٢٠٤).