خدیو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدیو. [ خ ِ / خ َ ی ْ وْ ] (اِ) پادشاه . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرای ناصری ). شاه . ملک . سلطان . (یادداشت بخط مؤلف ). در لغت فرس آمده «خدیو» خداوند بود. و از این جهت گویند کشورخدیو و کیهان خدیو : سیامک بدست خود و رای دیو تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو. فردوسی . ز هر جای کوته کنم دست دیو که من بود خواهم جهان را خدیو. فردوسی . وگر زین سان شوی بر خود خدیوی وگر زین سان نئی رو رو که دیوی . ناصرخسرو. بس که و بطراز ثنای او که بر آن خدیو اعظم خاقان اکبر است القاب . خاقانی . ای خدیو ماه رخش ای خسرو خورشیدچهر ای پل بهرام زهره ای شه کیوان دها. خاقانی . بعدل تو کی تویی نایب از خدا و خدیو بفضل تو که تویی تائب از شرور و شراب . خاقانی . مرا خدیو جهان دی مراغه ای می خواند ولیک هیچ بدان نوع طبعداعی نیست . خاقانی . در خدمت این خدیو نامی ما اعظم شأنک ای نظامی . نظامی . خدیو زمین پادشاه زمان مه برج دولت شه کامران . حافظ. ♦ ترکان خدیو ؛ پادشاه ترکان . سلطان ترکها : چو ارجاسب بشنید گفتار دیو فرودآمد از گاه ترکان خدیو. فردوسی . ♦ کشورخدیو ؛ پادشاه مملکت . پادشاه کشور : یکی زشت را کرد کشورخدیو که از کتف ما راست و از چهر دیو. فردوسی . ◄ وزیر. (برهان قاطع) (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء). ◄ خداوند. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرای ناصری ) (غیاث اللغات ). خداوندگار. (برهان قاطع) : بکار آر آن دانشی کت خدیو بداده ست و منگر بفرمان دیو. ابوشکور بلخی . چو ز لاحول تو نترسد دیو نیست مسموع لابه نزد خدیو. سنائی . پس عمادالملک گفتش ای خدیو چون فرشته گردد از میل تو دیو. مولوی . ◄ آقا. مولا. سرور : قاسم رحمت ابوالقاسم رسول اﷲ هست در ولای او خدیو عقل و جان مولای من . خاقانی . ♦ گیهان خدیو ؛ کیهان خدیو. خدیو جهان . خدای تبارک و تعالی : وگر نیز جویی چنین راه دیو ببرّد ز تو فرّ گیهان خدیو. فردوسی . چرا سرکشی تو بفرمان دیو بپیچی سر از راه گیهان خدیو. فردوسی . بپرسیدش از کژی و راه دیو ز راه جهاندار گیهان خدیو. فردوسی . جو بفریفت چوبینه را نره دیو کجا بیند او راه گیهان خدیو. فردوسی . رهانی جهانی را ز بیدار دیو گرایش نمائی به گیهان خدیو. فردوسی . ♦ کیوان خدیو ؛ خدای بزرگ : چنین گفت با دل از کار دیو مرا دور داراد کیوان خدیو. فردوسی . ◄ امیر بزرگ . (ناظم الاطباء). بزرگ . (برهان قاطع). رئیس . (ناظم الاطباء) : سیامک بدست چنان زشت دیو تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو. فردوسی . در سخنم تخم مردمی چو بکشته ست دست خدیو جهان امام زمانم . ناصرخسرو. از حبس این خدیو، خلیفه دریغ خورد وز قتل آن امام پیغمبر مصاب شد. خاقانی . پس بگفتی تاکنون بودی خدیو بنده گردی ژنده پوشی را بریو. مولوی . ◄ یگانه ٔ عصر. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : خدیو خردمند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد. سعدی (بوستان ). ◄ خیرخواه . ◄ متمول . ◄ مالک . ◄ یار. دوست . رفیق . (ناظم الاطباء). ♦ خدیو مصر ؛ فرمانروا و حکمران مصر. لقب فرمانروای مصر از جانب سلاطین عثمانی بهنگام تسلط این سلسله بر آن سرزمین . توضیح آنکه : بعد از تسخیر مصر بتوسط سلطان سلیم خان اول در سال ٩٢٢ هَ .ق .١٤١٧/ م . این مملکت یکی از پاشانشینان عثمانی محسوب شد و تا سه قرن این حال دوام داشت تا آن که قدرت پاشایانی که از قسطنطنیه می آمدند، تحت نفوذ مجمعبیکهای ممالیک قرار گرفت و ورود ناپلئون بمصر در سال ١٧٩٨ م . این حال اختلاف را از میان برد؛ ولی متعاقب فتوحات انگلیسیها در ابوقیر و اسکندریه و عقب نشینی قشون فرانسه در ١٢١٦ هَ .ق .١٨٠٥/م . اوضاع مجدداً بحال اول برگشت . در سال ١٢٢٠ هَ .ق .١٨٠٥/ م . محمدعلی فرمانده ٔ سربازان آلبانی که از جانب سلطان عثمانی مقیم مصر بودند؛ پس از کشتار، ممالیک مصر را تحت امر خود آورد و بعد از کشتار دیگری در سال ١٢٢٦ هَ .ق .١٨١١/م . در راه استیلای بر مصر استوارتر شد و حاکم واقعی آن سرزمین گردید. او و سلسله ٔ فرزندانش از این تاریخ، مصر را اسماً بنام سلطان عثمانی ولی رسماً بنام خود در دست گرفتند. چهارمین جانشین محمدعلی پاشا، اسماعیل پاشا در سال ١٢٤٧ هَ .ق .١٨٣١/م . جهت خود لقب خدیو اختیار نمود. محمدعلی پاشا شام را هم در سال ١٢٤٧هَ.ق .١٨٣١/م . ضمیمه ٔ مصر نمود، ولی بر اثر فشار دولت انگلیس آنرا در سال ١٢٥٧هَ .ق .١٨٤١/م . بسلطان عثمانی برگرداند. سودان نیز بدست سپاهیان محمدعلی پاشا و فرزندان او تا عهد اسماعیل پاشا فتح شد و تا مرگ گوردون پاشا، یعنی تا سال ١٣٠٢ هَ .ق ./ ١٨٨٥م . جزو مصر بود. در ابتدای جنگ بین المللی اول عباس ثانی (یعنی عباس حلمی پاشا) خدیو مصر بود چون تمایل زیادی بعثمانیها داشت، دولت انگلیس او را خلع و برادرش حسین کامل پاشا را خدیوی مصر کرد، حسین کامل پاشا پس از استقرار بمقام خدیو، کلمه ٔ خدیو را از نام خود برداشت و بجای آن عنوان سلطان برای خود و خاندان خود انتخاب کرد. بعد از او نیز حکام مصری بنام سلطان خطاب شدند. اینک نام خدیوان مصر محمدعلی پاشا ١٨٠٥ م . ابراهیم پاشا ١٨٤٨ م . عباس اول ١٨٤٨ م . سعید ١٨٥٤ م . اسماعیل ١٨٦٣ م . توفیق ١٨٨٢ م . عباس ثانی ١٨٩٢ م . حسین کامل (برادر عباس ثانی ) ١٩١٤ م . (از طبقات سلاطین لین پول صص ٧٥-٧٦). پس از حسین کامل، سلطان احمد فؤآد اول و پس از او فاروق بسلطنت نشستند تاآنکه با قیام افسران جوان مصری بقیادت نجیب و ناصر، حکومت از دست خاندان خدیوها خارج شد و حکومت مصر جمهوری گردید. البته شش ماه پس از فاروق، سلطنت بنام احمد فؤاد دوم باقی بود، و سپس کشور جمهوری گردید.
خدیو. [ خ ِ ی ْ وْ ] (اِخ ) لقبی است اسماعیل پاشا چهارمین امیر و حاکم از سلسله ٔ خدیوان مصر را.