خذلان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خذلان . [ خ ِ ] (ع مص ) خوار فروگذاشتن . (دهار). فروگذاشتن . (تاج المصادر بیهقی ). (ترجمان ). گذاشتن یاری کسی . (از اقرب الموارد). خَذل : بسمت خذلان و اخلاف وعد و تکذیب قول مبالاتی نکرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ بی یار ماندن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خذلان در نزد اشاعره، آفریدن نیروی نافرمانی در بندگان و نزد معتزله، منع لطف است . چنانکه صاحب تهذیب الکلام در ضمن معنی لطف در این خصوص توضیح لازم را داده است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اِمص )ضعف . سستی . بازماندگی . بی بهرگی . (از ناظم الاطباء). بی یاری . بی یاوری . واگذاشتگی . ترک عون و نصرت . (یادداشت بخط مؤلف ). مجازاً، خواری و بدبختی : آنکه بجنگ خدا بشد بجهالت تیرش در خون زنند از پی خذلان . اسکافی . گریختن ز تو ای شه ملوک را ظفر است وگرچه پیشرو آن ظفر بود خذلان . فرخی . چون در او خذلان عصیان تو ای شه راه یافت کاخها شد جای کوف و باغها شد جای خاد. فرخی . تنش گردد شقاوت را فسانه روانش تیر خذلان را نشانه . (ویس و رامین ). احمد خذلان ایزدی می دید. (تاریخ بیهقی ). خدای تعالی قوتی به پیغمبران داده است و قوت دیگر بپادشاهان ... و هر کس که آنرااز فلک ... داند... جای وی در دوزخ بود نعوذ باﷲ من الخذلان . (تاریخ بیهقی ). و رقوم خذلان بر مخالفان او پیدا گشت . (تاریخ بیهقی ). و از جمله ٔ خذلان ایشان آن بود کی بعد ما کی شهر براز هرقل را زبون و ضعیف کرده بود... در خواب دید کی او را گفتند کی دولت پارسیان متراجع شد باید کی خروج کنی . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). نیست چاره چو روزگار مرا آسمانی فتاده خذلانیست . مسعودسعدسلمان . کز خروش فتنه شان او از خذلان آمده . خاقانی . ز خشک آخور خذلان برست خاقانی که در ریاض محمد چرید گشت رضا. خاقانی . ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان . خاقانی . نقش طراز خامه ٔ توفیق بستنش مهر بحل نامه ٔ خذلان شکستنش . خاقانی . ابوعلی از جفای برادر و تقاعد او از نصرت و سعادت در چنان وقت شکسته دل شد و امارت خذلان و ادبار شناخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). قومی در هاویه ٔ کفران و عصیان ولینعمت اسیر خذلان و ادبار ماندند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). دست خذلان دامن او بگرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). هر کسی می گفت کین خذلان چه بود کآن چنان پیری عجب غدار شد. عطار. و بارها خذلان یکدیگر می کردند... بیشتر از این علی بن محمد خزرج و... را خذلان کردند. (تاریخ قم ص ١٦٤). ◄ گریز. گریختگی . فرار. (ناظم الاطباء).