خرابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرابی . [خ َ ] (حامص ) ویرانی . (از ناظم الاطباء) : سه پایه بر فلک زد زین خرابی گذشت از پایه ٔ خاکی و آبی . نظامی . به ز خرابی چو دگرکوی نیست جز بخرابی شدنم روی نیست . نظامی . خرابی و بدنامی آید ز جور بزرگان رسند این سخن را بغور. سعدی . چون نکردی خرابی آبادان بخرابی چه میشوی شادان . اوحدی (جام جم ). ◄ زیان . ضرر. (ناظم الاطباء) : خرابی کند خصم شمشیر زن نه چندانکه دود دل پیرزن . سعدی (بوستان ). ♦ امثال : بر خرابی صبر کن کز انقلاب دشتها معموره و معمورها صحرا شود. صائب . خر خرابی می رساند از چشم گاو می بینند . خر خرابی می کند گوش گاو را می برند . ◄ لاابالی گری . بی سامانی . (یادداشت بخطمؤلف ) : گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری . حافظ. ◄ بیخودی از مستی . بیخودی از سیاه مستی : دل که ز غمهات مست بود خراب است عاقبت مستی ای دودیده خرابی است . قطب الدین سرخسی (از لباب الالباب ). مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت . حافظ. ◄ تاخت و تاراج . ◄ تباهی و فساد.(از ناظم الاطباء).
خرابی . [ خ َ ] (اِخ ) ابوبکر محمدبن صرح بغدادی معروف به خرابی، از روات است . او از محمدبن اسحاق مسیبی و غیره حدیث دارد و ابوبکربن مجاهد و ابوالحسین بن منادی از او روایت دارند. (از معجم البلدان ).
مترادف و متضاد واژهدان
نابسامانی، تباهی، تخریب، ویرانی (متضاد: آبادی) اضمحلال، انهدام، هدم (متضاد: آباد) فساد (متضاد: صلاح) عیب، نقص (متضاد: حسن، کمال) بیخودی، ، سیاهمستی، مستی (متضاد: هشیاری) بیخودی، سیاهمستی (متضاد: هشیاری) زیان، ضرر، آسیب (متضاد: سود) رسوایی، بدنامی ضعف
واژگان فارسی سره واژهدان
ویژگان، ویرانی