خراسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ)<BR>۱- مشرق. مق بابل، مغرب.<BR>۲- نغمهای است از موسیقی قدیم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) ۱- مشرق. مق بابل، مغرب. ۲- نغمهای است از موسیقی قدیم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراسان . [ خ ُ ] (اِ) مشرق است که در مقابل مغرب باشد. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) (مفاتیح ) : از خراسان برد مه طاووس وش سوی خاور میخرامد شاد و خوش . رودکی . مهر دیدم بامدادان چون شتافت از خراسان سوی خاور می شتافت . رودکی . ◄ خورشید. (از شرفنامه ٔ منیری ) : اگر بر جنابت نه جامی گرفت خور آسان خراسان کجا می گرفت .
خراسان . [ خ ُ ] (اِخ ) در اساطیر قدیم ما نام شهرها را غالباً نام شخص سازنده ٔ آن می شمردند و مستوفی آرد: خراسان پسر عالم و عالم پسر سام است و عراق پسر خراسان می باشد. (از تاریخ گزیده چ لیدن ص ٢٧).
خراسان . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نجف آباد شهرستان بیجار. واقع در ١٢هزارگزی جنوب خاوری نجف آباد کنار راه مالرو نجف آباد به شیرکش . این ناحیه کوهستانی و سردسیر و دارای ٩٥ تن سکنه ٔ کرد و فارسی زبانست . آب آن از چشمه و محصولاتش : غلات و لبنیات می باشد. اهالی به کشاورزی و گله داری گذران می کنند و از صنایع دستی زنان قالیچه، گلیم و جاجیم می بافند.راه آن مالروست . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه