خراسانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراسانی . [ خ ُ ] (اِخ ) سلیمان بن یسار خراسانی، مکنی به ابوایوب از بزرگان بود و بشام و مصر می گشت . او از ثقاتی چون ابن عینینه و جز او احادیثی دارد و البته احادیث بسیاری را نقل از این دو اثبات می کند که نمی توان به آنها احتجاج کرد. ابوعبداﷲ بقار به رمله از وی حدیث کرد. (انساب سمعانی ).
خراسانی . [ خ ُ ] (اِخ ) مقاتل بن سلیمان خراسانی مولای ازد. اصل او از بلخ بودو سپس ببصره رفت و بدانجا درگذشت . او علم قرآنی که موافق کتاب یهودان بود از یهودان فراگرفت و نیز او از مشبهان بود و خدا را به مخلوق خدا تشبیه میکرد. ابوحنیفه به ابویوسف قاضی گفت : «یا یوسف احذر صفین من خراسان »: الجهمیه و المقاتلیه . (از انساب سمعانی ).
خراسانی . [ خ ُ ] (اِخ ) شمس الدین خراسانی از نویسندگانست . رجوع به قوهستانی شود. (از معجم المطبوعات ).