خراشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ دَ) (مص م.) ایجاد بریدگی و زخم کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ دَ) (مص م.) ایجاد بریدگی و زخم کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراشیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) خاریدن . (ناظم الاطباء). شخودن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ ریش کردن . مجروح ساختن . (ناظم الاطباء). نوک ناخنها کشیدن با کمی شدت بر تن تا پوست آن رود. (یادداشت بخط مؤلف ). خدش . (زوزنی ). کَدش . خَلب . (منتهی الارب ) : نبردش فرمان همه موی من بکند و خراشیده شد روی من . فردوسی . خویشتن پاک دار و بی پرخاش رو به آغالش اندرون مخراش . لبیبی . ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ایشان بخراشید. (کلیله و دمنه ). سینه خراشیدن فایده نکند. (کلیله و دمنه ). بلبلی را که سینه بخراشی ازدم او صفیر نتوان یافت . خاقانی . مصلحت ندیدم ریش درویش را بملامت خراشیدن . (گلستان سعدی ). ♦ درون خراشیدن ؛ آزردن کسی . رنج دادن بکسی : چو دور دور تو باشد مراد خلق بده چو دست دست تو باشد درون کس مخراش . سعدی (طیبات ). چه خوش گفت بکتاش با فیلتاش چو دشمن خراشیدی ایمن مباش . سعدی . تا توانی درون کس مخراش کاندرین راه خارها باشد. سعدی (گلستان ). هرکه بخراشدت جگر بجفا همچو کان کریم زر بخشش . حافظ. ♦ روی یا رخ خراشیدن ؛ خراش بر روی وارد آوردن . کنایه از خود آزردن و اظهار غم و اندوه کردن : بگفتا کجا رفت برزوی من زدردش خراشیده شد روی من . فردوسی . سیاوش بدو گفت کای ماهروی بدین گونه مخروش و مخراش روی . فردوسی . سکه ٔ روی بناخن بخراشید چو زر خون برنگ شفق از چشمه ٔ خور بگشایید. خاقانی . به سر ناخن غم روی طرب بخراشید به سرانگشت عنا جام بطر بازدهید. خاقانی . از آن ترسم که فردا رخ خراشی که چون من عاشقی را کشته باشی . نظامی . تخدیش ؛ چهره خراشیدن . (یادداشت بخط مؤلف ): کدی ؛ خراشیدن روی کسی را. خموش ؛ خراشیدن روی کسی را. کدح ؛ خراشیدن روی کسی را. (منتهی الارب ). جلخ ؛ شکم کسی را خراشیدن . جحس ؛پوست را خراشیدن . اِمضاض . (از منتهی الارب ). ◄ برابر نمودن و هموار و صاف کردن . (ناظم الاطباء) : به تیشه روی خارا می خراشید چو بید از سنگ مجرامیتراشید. نظامی . به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل چنانکه بانگ درشت تو میخراشد دل . سعدی . ◄ نیمه خوردن . دندان زده افکندن میوه و مانند آن .(یادداشت بخط مؤلف ) : مجلس پراشیده همه میوه خراشیده همه هر روزی پاشیده همه بچاکران کرده یله . شاکر بخاری . ◄ ستردن . (ناظم الاطباء). تراشیدن . با تراش محو کردن .زدودن . عَرک ؛ چیزی را چندان تراشیدن که محو و ناچیزگردد. (منتهی الارب ). ◄ رندیدن . رنده کردن . تراشیدن با رنده . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ غضبناک کردن . ◄ چاک کردن . محو کردن . ◄ حک کردن . (ناظم الاطباء) : غافل منشین ورقی می خراش گر ننویسی قلمی می تراش . نظامی .
مترادف و متضاد واژهدان
خراش دادن، زخم کردن، مجروح ساختن، مجروح کردن تراشیدن، زدودن، ستردن، محو کردن خاریدن خدشهدار کردن، مخدوش کردن