خرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خ ِ رَ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- عقل.<BR>۲- ادراک، دریافت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ په. ] (ص.) ۱- کوچک. ۲- کم سال، کودک.
(خ ِ رَ) [ په. ] (اِ.) ۱- عقل. ۲- ادراک، دریافت.
(خَ) (اِ.) گل و لای، لجن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرد. [ خ َرْ رَ ] (اِ) گل سیاه لزج و چسبنده باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به خَرْد شود.
خرد. [ خ ُ رُ ] (ع اِ) ج ِ خرود. (از منتهی الارب ). رجوع به خرود شود. ◄ ج ِ خرید و خریدة. رجوع به «خرید» و «خریدة» شود.
خرد. [ خ ُرْ رَ ] (ع اِ) ج ِ خرید و خریدة. (از منتهی الارب ). رجوع به خرید و خریدة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حقیر، صغیر، کوچک (متضاد: کبیر، بالغ، بزرگ) اندک، کم، ناجیز شکسته، له (متضاد: سالم، نشکسته) ریز، ریزه (متضاد: بزرگ، حجیم، عظیم)
فرهنگ طیفی واژهدان
کوچک، ظریف، حقیر، ضعیف کوچولو، ریزنقش، باریکاندام، نازک محقر، جزیی، ناچیز لاغر، باریک خردخرد، بهآهستگی
حکمت، عقل، فهم، فهم و کمال، عمق اندیشه، اندیشه، دانش اعلمیت، تعمق، تلاش ذهنی