خرد و مرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرد و مرد. [ خ ُ دُ م ُ ] (اِ مرکب، از اتباع ) ته بساط و چیزهای سهل و ریز باشد.و در مؤید الفضلا خرد و مورد با واو معدوله در ثانی بمعنی ریزه ریزه و ترجمه ٔ منکسر نوشته اند. (از برهان قاطع). خرده مرده نیز گویند. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). ته کار. چیزهای بی ارج . ریز و میز : گر بخواهد بزخم گرز کند کوه را خرد و مرد و ریزبریز. فرخی . نفس و شیطان خواست خود را پیش برد وآن عنایت قهر گشت و خرد و مرد. مولوی (مثنوی ). چونکه روباهش بسوی برج برد تاکند شیرش بجمله خرد و مرد... مولوی (مثنوی ). خلعت و ادرار از راهش نبرد کرد کُه را زَامر شاه او خرد و مرد. مولوی (مثنوی ). نه هر بار خرما توان خورد و برد که افتد که ناگه شود خرد و مرد. سعدی (بوستان ). خضا؛ خرد و مرد شدن چیزی تر. (منتهی الارب ). لری که بشتاب نماز را تمام کردن میخواسته است، سوره ٔ توحید رابدین گونه خوانده است : قل هو اﷲ احد با خرد و مردش کفواً احد. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ کلام بیهوده . کلام بی معنی و ناچیز. (از ناظم الاطباء).