خرد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ. کَ دَ) (مص م.)<BR>۱- از هم پاشیدن، ریزریز کردن.<BR>۲- کشتن، نابود کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ. کَ دَ) (مص م.) ۱- از هم پاشیدن، ریزریز کردن. ۲- کشتن، نابود کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرد کردن . [ خ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بقسمتهای ریزه ریزه شکستن . به اجزاء کوچک شکستن . شکستن بقطعات خرد. بقطعات کوچک بریدن . (یادداشت بخط مؤلف ). تَصغیر. (دهار). اِصغار. (تاج المصادر بیهقی ) : بامها را فرسب خرد کنی از گرانیت گر شوی بر بام . رودکی . بدان گرزه ٔ گاوسر دست برد بزد بر سرش ترک را کرد خرد. فردوسی . بزخمی کزوغ وراخرد کرد چنین حرب سازند مردان مرد. عسجدی (از آنندراج ). چنان بلطف همی پرورد که مروارید دگر بقهر چنان خرد میکند که سفال . سعدی . ♦ خرد کردن پول ؛ پولی با قیمتی بیشتر را بچند پول کم قیمت معادل آن بدل کردن و آنرا دادن و پولهای کوچک تر در عوض ستدن . ♦ خرد کردن سبزی یا گوشت یا قند ؛ بقطعات ریز بریدن آن . ♦ خرد کردن هیزم ؛ بقطعات کوچک شکستن آن . ♦ سبزی خرد کردن برای کسی ؛ چاپلوسی کردن برای او.
مترادف و متضاد واژهدان
ریزریز کردن، شکستن، له کردن درهمشکستن، نابود کردن تبدیل کردن