خردما
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خردما. [ خ ُ دَ ] (اِ) جانوری است خوش آواز و خوشرنگ . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : خجسته را بجز از خردما ندارد گوش بنفشه را بجز از کرکرک ندارد پاس . منوچهری . باز مرا طبع شعر سخت بجوش آمده ست کِم سخن عندلیب دوش بگوش آمده ست از شغب خردما لاله بهوش آمده ست زیر ببانگ آمده ست بم بخروش آمده ست . منوچهری . زرد گل بیمار گردد فاخته بیمارپرس یاسمین ابدال گردد خردما زائر شود. منوچهری .