خردمندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خردمندی . [ خ ِ رَ م َ ] (حامص مرکب ) رزانت . (زمخشری ). حَصافة. (دهار). زیرکی . عقل . هوش . حکمت . هوشیاری . هوشمندی . بصیرت . (ناظم الاطباء). فرزانگی . لُب ّ. نُهْیة، بخردی . (یادداشت بخط مؤلف ) : بنزدیک او شرم و آهستگی است خردمندی و رای و شایستگی است . فردوسی . کنون از خردمندی اردشیر سخن بشنو و یک بیک یاد گیر. فردوسی . ز خشنودی ایزد اندیشه کن خردمندی و راستی پیشه کن . فردوسی . ز پیروزی شاه و مردانگی خردمندی و شرم و فرزانگی . فردوسی . سیاوش از آن کار بد بیگناه خردمندی وی بدانست شاه . فردوسی . چو خواهی که نامت بماند بجای پسر را خرمندی آموز و رای . سعدی (بوستان ). با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست صورتی هرگز ندیدم کین همه معنی در اوست . سعدی . بوالعجبی های خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی . سعدی (طیبات ).