خرسندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرسندی . [ خ ُ س َ ] (حامص ) قُنوع . اقتناع . قناعت . (یادداشت بخط مؤلف ) : غمی نیست کآن دل هراسان کند که آنرا نه خرسندی آسان کند. اسدی طوسی . بخرسندی و بردباری ز مرد همه نیک باشد بدرمان درد. (گرشاسب نامه ). بخرسندی برآور سرکه رستی ز حرص ار دور گشتی تب شکستی . ناصرخسرو. بروی تیز شمشیر طمع بر ز خرسندیت باید ساخت سوهان . ناصرخسرو. بدانچت بدادند خرسند باش که خرسندی از گنج ایزد عطاست . ناصرخسرو. با خلق داوری چه کنم بهر نظم و نثر اندی که من نخواسته داده ست داورم مردانگی ّ باز و جوانمردی خروس خرسندی همای و وفای کبوترم . سیدحسن غزنوی . خرسندی من دل دهدم گر ندهد خلق سیمرغ غم زال خورد گر نخورد باب . خاقانی . خرسند نگردد بهمه ملک ری اکنون آن دل که همی بود بخرسندی خرسند. خاقانی . خسرو خرسندی من درربود تاج کیانی ز سر کیقباد. خاقانی . همان زاهد که شد در دامن غار بخرسندی مسلم گشت از اغیار همان کهبد که ناپیداست در کوه بپرواز قناعت رست از انبوه . نظامی . بخدمت خاص کن خرسندیم را بکس مگذار حاجتمندیم را. نظامی . خرسندی را بطبع دربند میباش بدانچه هست خرسند. نظامی . نه ایمن تر ز خرسندی جهانی است نه به زآسودگی نزهت ستانی است . نظامی . و گفت مروت خرسندی به از مروت ِ دادن . (تذکرة الاولیاء عطار). چون به امر اهبطوابندی شدند حبس خشم و حرص و خرسندی شدند. مولوی . مرا اگر همه آفاق خوبرویانند بهیچ روی نمی باشد از تو خرسندی . سعدی . خدایا منعمم گردان بدرویشی و خرسندی . حافظ. ◄ تسلیم . (یادداشت بخط مؤلف ) : تو خرسندی بکار آور دراین بند که بی انده بود همواره خرسند. (ویس و رامین ). لیکن چکنم گر نکنم از تو شکیب خرسندی عاشقان ضروری باشد. سعدی . ◄ رضا. (یادداشت بخط مؤلف ) : بسی بردباریست کز بددلی است بسی نیز خرسندی از کاهلی است . (گرشاسب نامه ). دلم آبستن خرسندی آمد اگر شد مادر روزی سترون . خاقانی . کاهلی را خرسندی مخوان که نقش عالم ... چنین بسته اند که تا تو... میان جهد نبندی ترا هیچ کار نگشاید. (مرزبان نامه ). ◄ سلوت .(دهار). ◄ شادی . شادکامی .
خرسندی . [ خ ُ س َ ] (اِخ ) نام یکی از شعرای بخاراست و کنزالغرائب نام منظومه ٔ اوست . (از قاموس الاعلام ترکی ).
مترادف و متضاد واژهدان
بینیازی (متضاد: نیازمندی) خشنودی، رضایت (متضاد: نارضایی) بشاست، شادمانی (متضاد: گرفتگی) قناعت (متضاد: ناخرسندی)