خرسنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ سَ) (اِمر.) سنگ بزرگ، ناهموار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ سَ) (اِمر.) سنگ بزرگ، ناهموار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرسنگ . [ خ َ س َ ] (اِ مرکب ) سنگ بزرگ سخت گران . (شرفنامه ٔمنیری ). سنگ بزرگ ناتراشیده و ناهموار. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). سنگ بزرگ و کلان . (غیاث اللغات ). جُلمود. جَلْمَد. (از منتهی الارب ). صخره : ندانستی تو ای خر عمر کیج لاک پالانی که با خرسنگ برناید سروزن گاو ترخانی . ابوالعباس . کام ثعبان را چه خرسنگ و چه مور سیل طوفان را چه خرسنگ و چه کاه . خاقانی . ز یار سنگدل خرسنگ می خورد ولیکن عربده با سنگ می کرد. نظامی . بخرسنگ عصیان خرابش کند بسیلاب خون غرق آبش کند. نظامی . و به وجهی تزویری بنددمگر بدان دست آویز خرسنگی در پای ایشان اندازد. (جهانگشای جوینی ). و از غلتانیدن خرسنگها که از بالا می انداختند زلزله در اجزا و اعضای کوه افتاد. (جهانگشای جوینی ). ◄ سنگ بزرگ ناهموار ناتراشیده راگویند که در میان راه افتاده و مانع عبور و آمدوشد مردم گردیده باشد . (برهان قاطع). مانع : فکندند در شهر خرسنگ و خاک از آن پس به آتش سپردند پاک . اسدی . می دان بیقین که در دوعالم در راه تو نیست جز تو خرسنگ . عطار. از آنجا چون هیچ خرسنگ دیگر بر راه نماند عزیمت مراجعت تصمیم فرمود. (جهانگشای جوینی ). و به آن مقدار عرض که ممر لشکر او در حساب آید از خرسنگ و خاشاک پاک می گردانیدند. (رشیدی ). تا دلت را ز غیر او رنگیست پیش پایت ز شرک خرسنگی است . اوحدی (جام جم ). هر رهی کآن گرفتم اندر پیش گشت خرسنگ و سد راهم شد. ابن یمین . و بعضی که از او مخوف و منهزم بودند خواستند که خرسنگی در راه ملتمس او اندازند. (نقل از العراضه ). مرا ز دست خران است سنگ در قندیل مرا زسنگدلان است راه بر خرسنگ . سپاهانی (از شرفنامه ٔ منیری ). ♦ امثال : خرسنگ درراه انداخت ؛ مانع پیش آورد. ◄ کنایه از کسی است که میان دو مصاحب و طالب و مطلوب مانع شود و بنشیند. (برهان قاطع) : اول بمیان ما بهنگام کنار گر تار قصب بدی بودی دشوار وَاکنون بمیان ما دو ای یکدله یار فرسنگ دویست گشت و خرسنگ هزار. مسعودسعد.
خرسنگ . [ خ َ س َ ] (اِخ ) نام یکی از مراتع یا یورت های دره لار است از ده های لاریجان . (از مازندران و استرآباد رابینو بخش انگلیسی ص ١١٥). نام گردنه ای است بین رودبار و لار در ایالت طهران . (یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی