خرطبع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرطبع. [ خ َ طَ ] (ص مرکب ) معاند. سرکش . گردنکش . (ناظم الاطباء). ◄ احمق . گول . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) : اندر این شهر بسی ناکس برخاسته اند همه خرطبع و همه احمق و بیدانش و رند. لبیبی . ◄ خودبین . (ناظم الاطباء).