خرقانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرقانی . [ خ َ ] (اِخ ) مسعودبن احمد خرقانی زهری، مکنی به ابومسعود. از عالمان و فاضلان زمان خود بود و بعد از پدر خطیب خرقان شد، پس از آن قاضی القضاة احمدبن سلیمان بزمان احمدبن جان قصد آن کرد که وی نایب او در قضاء خرقان باشد، او استنکاف کرد وبکاشغر رفت و در آنجا درگذشت . (از انساب سمعانی ).
خرقانی . [ خ َ ] (اِخ ) محمدبن جبریل بن یحیی بن جبریل بن صالح بن یوسف خرقانی . از محدثان بود. از او عمربن محمد نسفی حدیث کرد. مرگ وی بسمرقندبسال ٥٠٥ هَ .ق . اتفاق افتاد. (از انساب سمعانی ).
خرقانی . [ خ َ ] (اِخ ) حسین بن یوسف بن ابی یعقوب خرقانی، مکنی به ابوعلی . امام و خطیب و فقیه بود و در سمرقند مجلس درس داشت . وی از امام خطیب ابوالقاسم محمودبن احمد زهری خرقانی حدیث کرد و از او عمربن محمد نسفی حدیث کرد. مرگ اوبسال ٤٢٢ هَ .ق . اتفاق افتاد. (از انساب سمعانی ).