خرقه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خِ قِ) [ ع. خرقة ] (اِ.)<BR>۱- جامهای که از تکه پارچههای گوناگون دوخته شود.<BR>۲- جبة مخصوص درویشان.<BR>۳- (کن.) جسد، تن.<BR>۴- خال. ج. خَرَق. ؛ ~تهی کردن کنایه از: مردن. ؛ ~درانداختن از خود بیرون شدن، مجرد شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خِ قِ) [ ع. خرقه ] (اِ.) ۱- جامهای که از تکه پارچههای گوناگون دوخته شود. ۲- جبه مخصوص درویشان. ۳- (کن.) جسد، تن. ۴- خال. ج. خَرَق. ؛ ~تهی کردن کنایه از: مردن. ؛ ~درانداختن از خود بیرون شدن، مجرد شدن.
فرهنگ طیفی واژهدان
شنل، اشارپ، شولا، کیمونو، سارونگ عبا، عمامه، دستار، لباده، قبا، لباس روحانی
واژگان فارسی سره واژهدان
شولا