خرقه درانداختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرقه درانداختن . [ خ ِ ق َ / ق ِ دَ اَ ت َ ] (مص مرکب ) خرقه از تن خارج ساختن بجهت شدت وجد و حال : شاه فلک بین بصبح پرده برانداخته پیر خرد بین بمی خرقه درانداخته . خاقانی . ◄ خرقه از تن بیرون آوردن : زاهد و راهب سوی من تاختند خرقه و زنار درانداختند. نظامی . ◄ معترف بگناه گشتن . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ عاجز شدن و تسلیم کردن . (از ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ) : از تو یکی پرده برانداختن وز دو جهان خرقه درانداختن . نظامی . ◄ از هستی مبرا گشتن . ◄ مجرد گردیدن و از خودی بیرون آمدن .