خرقه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرقه کردن . [ خ ِ ق َ / ق ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دریدن . پاره کردن : چو نقل کرد روانش مسافر ملکوت برای عزّش بر عرش خرقه کرد وطا. خاقانی . در مشرق آفتاب چنان جامه خرقه کرد کآواز خرق جامه بمغرب شنیده اند. خاقانی . گفت پس از چار مه که چادر من باد خرقه کند بهر عرس جای جمال است . خاقانی .