خرم بهار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرم بهار. [ خ ُرْ رَ ب َ ] (اِ مرکب ) بهار سرسبز. بهارباطراوت . کنایه از طراوت و سرسبزی است : بیاراست بزمی چو خرم بهار ز بس شادمانی گو نامدار. فردوسی . چو دستان که پروردگار من است تهمتن که خرم بهار من است . فردوسی . بیاراست او را چو خرم بهار فرستاد در شب بر شهریار. فردوسی . ز روی او که بد خرم بهاری شد آن آتشکده چون لاله زاری . نظامی .