خرمالو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) (اِ.) درختی است جزو تیرههای نزدیک به تیرة زیتونیان دارای برگهای درشت و میوهای با پوست نازک و نارنجی رنگ، طعم آن در ابتدا گس و پس از رسیدن شیرین میشود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) (اِ.) درختی است جزو تیرههای نزدیک به تیره زیتونیان دارای برگهای درشت و میوهای با پوست نازک و نارنجی رنگ، طعم آن در ابتدا گس و پس از رسیدن شیرین میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرمالو. [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان بدوستان بخش هریس شهرستان اهر واقع در ٢٤هزارگزی باختری هریس و ٣هزارگزی شوسه ٔ تبریز - اهر. این ده در جلگه واقع است . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات و سردرختی .شغل اهالی زراعت و گله داری . صنایع دستی، فرشبافی . راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
خرمالو. [ خ ُ ] (اِخ ) نام ارتفاعاتی که سر راه طهران به مشهد قرار دارد. رابینو میگوید: سه راه از نوده به دشت یموت هست، جنوبی ترین آن خان دور و وسطی قراتپه و شمالی آن گردنه ٔ صادقانلی است . راه باریکی از نوده به میانه سر راه طهران به مشهد هست که از ارتفاعات خرمالو شروع و به جلگه ٔ زردوا منتهی میشود. (از مازندران و استرآباد رابینو ترجمه ٔ فارسی ص ٣٢٠).
خرمالو. [ خ ُ ] (اِ مرکب ) نام میوه ای است که درختان آن در جنگلهای شمال ایران فراوان و میوه های آن خرمایی رنگ و کوچک است و جنس خرمای ژاپونی آن دارای میوه ٔ درشت سرخ رنگ و بی هسته است . (از گیاه شناسی حسین گل گلاب ص ٢٥١). خرماهندو. خرماهندی . اندی خرما. اندوخرما. فرمنی . فرمونی . انجیر. خرماآلو. (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خرماآلو شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی