خرمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرمی . [ خ ُرْ رَ ] (حامص )شادمانی . شعف . سرور. خوشحالی . (ناظم الاطباء). نشاط.(حبیش تفلیسی ). تازگی . (آنندراج ). شادی . سرور. انبساط. فرح . شادمانی . (یادداشت بخط مؤلف ) : جهاندار داننده ٔ خوب و زشت مرا گر سپردی سراسر بهشت نبودی مرا دل بدین خرمی که روی تو دیدم بتوران زمی . فردوسی . ز کشواد و گیوت که داد آگهی که با خرمی بادی و فربهی . فردوسی . چو با راستی باشی و مردمی نبینی جز از خوبی و خرمی . فردوسی . بدان قبه در تخت زرین نهاد بر آن خرمی تخت بنشست شاد. فردوسی . یارتو خیر و خرمی چون پارسای فاطمی جفت تو جود و مردمی چون جفت خاتم ماریه . منوچهری . نوروز روز خرمی ِ بی عدد بود. منوچهری . و چنان شده بود که دیگر آن چنان ندیدم و آن شب بخرمی بپایان آمد. (تاریخ بیهقی ). از آن مرد بندگان او راحت خواهد بود و ایمنی و درزندگانی از شادی و خرمی . (تاریخ بیهقی ). اگر سالیان از هزاران فزون در او خرمی ها کنی گونه گون . اسدی . بباغی دو درماند ار بنگری کز این در درآیی وز آن بگذری . اسدی . زن ارچند باچیز و باآبروی نگیرد دلش خرمی جزبشوی . اسدی . شادی از لشکر شما برآمد و زنگیان از بالای قلعه نگاه می کردند آن آشوب و خرمی بدیدند. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). عالم همه چو خوازه ز شادی و خرمی من مانده همچو مرده ٔ تنها بگور تنگ . عمعق . خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر ملک خون روان کردند از حلق حسین در کربلا. سنائی . خرامیدنش باد بر خرمی که ماهی چو شاهی است خرم خرام . سوزنی . عنقای مغرب است در این دورخرمی خاص ازبرای محنت و رنج است آدمی . ابوالفرج سگزی . بمان بدولت جاوید تا بحرمت تو زمانه زی حرم خرمی دهد بارم . خاقانی . مردمی از نهاد کس مطلب خرمی ازمزاج دهر مجوی . خاقانی . غم تخم خرمی است که در یک دل افکنم دردیست جنس می که بیک دن درآورم . خاقانی . مرا بزادن دختر چه خرمی زاید که کاش مادر من هم نزادی از مادر. خاقانی . خرمی کآن فلک دهد غم دان دل که با غم بساخت خرم دان . خاقانی . شاد دلم زآنکه دل من غمی است کآمدن غم سبب خرمی است . نظامی . پشت دوتای فلک راست شد از خرمی تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را. سعدی (گلستان ). بروزه نیست مرا غیر غصه ٔ جامه مگر بعید کنم دل ز خرمی مسدود. نظام قاری . ز خرمی که درآمد بسایه ٔ فرجی قبا کله نه عجب گر برآسمان انداخت . نظام قاری . چون گل اندازم کلاه خرمی گر از قبول باشدم تشریف از صدر صنادید زمن . نظام قاری . ◄ سیرابی . (آنندراج ). سبزی . طراوت . شادابی . نزهت . طری . (یادداشت بخط مؤلف ) : بدین خرمی جهان بدین تازگی بهار بدین روشنی شراب بدین نیکویی نگار. فرخی . بدین خرمی و خوشی روزگار بدین خوبی و فرخی شهریار. فرخی . اوقات عیش و لهو تو ای شاه کامگار از خرمی چو وقت گل نوبهار باد. مسعودسعد. بدان سبب این ماه را دی خوانند که درشت بود و زمین از خرمیها دور مانده بود. (نوروزنامه ). کاری از روشنی چو آب خزان یاری از خرمی چو باد بهار. خاقانی . گل با همه خرمی که دارد از بعد گیا رسد ببستان . خاقانی . ◄ مستی، نشاءة شراب . سکر. (یادداشت بخط مؤلف ) : مخور باده چندان کت آرد گزند مشو مست ازاو خرمی کن بسند. اسدی . گفتم این در خرمی همی گوید نباید که در هشیاری پشیمان شود. (تاریخ برامکه ). بمجلس شراب بنشستند و در میان نشاط و خرمی برمک از سلمان پرسید... (تاریخ برامکه ). ◄ انس . (یادداشت بخط مؤلف ).
خرمی . [ خ ُرْ رَ ] (اِخ ) نام قلعتی بوده است درنزدیکی شام . حمداﷲ مستوفی آرد: سلطان جلال الدین از آذربایجان بگرجستان رفت و مسخر کرد. آنجا شنید که براق در کرمان مخالفت میکند. در هفده روز از تفلیس بکرمان آمد براق حاجب بخدمت پیش او رفت . سلطان جلال الدین براق حاجب را بکشت، ملک اشرف بشام بفرستاد و ملکه خاتون را از قلعه ٔ خرمی ببرد و با او خلوت کرد و گرجیان از مطاوعت بیرون رفتند. (تاریخ گزیده چ ١ ص ٥٠١).
خرمی . [ خ ُرْ رَ ] (اِخ ) از آدمی زادگان شهر هرات است اما از آدمی گری اثری در او نیست و بسبب بدمزاجیهای خود در شهر نتوانست بود، به عراق رفت و از آنجا عزیمت مکه و مدینه و بیت المقدس کرد و در آن ممالک پیاده بزیارت اکثر انبیاء و مشایخ رسید بلکه دو بار بدین دولت و سعادت مشرف و سرافراز گردید، اما بواسطه ٔ بی دولتی که در ذات او بود چون بازآمد از اول بدبختی و بدفعلی بیشتر می نمود. القصه از مداحی او زبان قاصر و عقل عاجز است . با وجود همه طرفگیها شعر نیز می گوید ودر این فن کسی را پسند نمی کند. این مطلع از اوست : آوازه ٔ رخ گل تا باز برنیامد در بوستان ز بلبل آواز برنیامد. (مجالس النفائس ص ٦٣).