خره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خره . [ خ ُ رُه ْ ] (اِ) خروه . خروس . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : خره بیار دهد خور تو چون که بستانی ز یار خویش خورش گر نه کمتر از خرهی . ناصرخسرو. سرد و تاریک شدای پور سپیده دم دین خره عرش هم اکنون بکند بانگ نماز. ناصرخسرو. رقص کنان نگر خره لعل غبب چو روی تو طوق کشان سر و دمش چون خطی از معنبری . خاقانی . بر غبب و دم خره خیز و رکاب باده ده چون دمش از مطوقی چون غببش ز احمری . خاقانی . بر صبح خره گوئی مصریست شناعت زن کس صاع زر یوسف دربار پدید آید. خاقانی . ◄ جانوران وحشی . ◄ خسته ٔ میوه ها. (از برهان قاطع).
خره . [ خ ُ رِ ] (اِخ ) لقب فیروز بهاءالدوله پسر عضدالدوله ٔ دیلمی . (یادداشت بخط مؤلف ). او را ضیاءالمله و غیاث الامه نیز می گفتند. کنیه ٔ او ابونصر بود. (از آثار الباقیه ص ١٣٣).
خره . [ خ ُرْ رِ ] (اِخ ) شهرکیست بناحیت پارس اندر میان کوه، سردسیر، جایی با هوای درست و نعمت بسیار و اندر او یکی آتشکده است که آنرا بزرگ دارند و زیارت کنند و بنیاد او را دارا نهاده است . (حدود العالم ).