خروه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) (اِ.)<BR>۱- خروس.<BR>۲- تاج خروس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) (اِ.) ۱- خروس. ۲- تاج خروس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خروه . [ خ ُ ] (اِ) خروس که بعربی آنرا دیک گویند. (از برهان قاطع) (از فرهنگ جهانگیری ) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ) (از ناظم الاطباء). خروز. خرو. خروی . مرغ سحر. خره . (یادداشت بخط مؤلف ) : تو نزد همه چو ماکیانی اکنون تن خود خروه کردی . عماره ٔ مروزی . شب از حمله ٔ روز گردد ستوه شود پرّ زاغش چو پرّ خروه . عنصری . چنانکه از هیچ روزن دود برنمی خاست و از هیچ دیه کس بانگ خروه نمی شنید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). خروه غنوده فروکوفت بال دهل زن بزد برتبیره دوال . نظامی . ◄ تاج خروس . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء).
خروه . [ خ ُرْ وِ ] (اِخ )دهی است از دهستان مایوان بخش حومه ٔ شهرستان قوچان، واقع در چهل وسه هزارگزی جنوب باختری قوچان و پانزده هزارگزی جنوب باختری شوسه ٔ قدیمی قوچان به شیروان . کوهستانی و معتدل . آب آن از چشمه . محصول آن غلات و سیب زمینی و شغل اهالی زراعت و مالداری و قالیچه بافی است .راه آن مالرو است . نام این ده را سرویه نیز می گویند. معدن نمک دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).