خرک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) تخمه که در گلو آید؛ جخج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ رَ) (اِمصغ.) ۱- خر کوچک. ۲- چهارپایهای چوبین که در ورزش آن را به کار برند. ۳- آلتی کوچک، استخوانی یا چوبی، که روی کاسه تار نصب کنند و سیمهای تار را روی آن عبور دهند.
(~.) (اِ.) تخمه که در گلو آید؛ جخج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرک . [ خ َ رَ ] (اِ) مخفف خارک است و آن نوعی از خرمای خشک باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : نخود و کشمش و پسته خرک میده ببر قصب انجیر و دگر سرمش اسپید بیار. بسحاق اطعمه (از جهانگیری ). ♦ خرماخرک ؛ نوعی خرماست که زردرنگ و کمی خشک است . ◄ غوره ٔ خرما که بسر است . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). ◄ درختی است زهرناک بهندی آک گویند و منبت آن بادیه و صحراست و خالی از سمیتی نیست . (از آنندراج ). ◄ (اِ مصغر) مصغر خر یعنی خر کوچک . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : خرکی را بعروسی خواندند خر بخندید و شد از قهقهه سست . خاقانی . از ثنای تو خرک بی خبر است همچنان چون ثنوی از توحید. سوزنی . ♦ امثال : خرک سیاه بر در است . ◄ (اِ مرکب ) چوبکی باشد که بر روی طنبور و عود و کمانچه و امثال آن گذارند و تارهارا بر بالای آن کشند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). در ذوات الاوتار پاره استخوان و جز آن که سیمها یا زه ها بر آن گذرد و آن مانع از الصاق سیم بدسته باشد. (یادداشت بخط مؤلف ). زامِلة. (السامی فی الاسامی ): بچشم من خر خمخانه کمتر از خرکی است که بر رباب نهد از پی سرور و نوا. سوزنی . زهره کشید پیشش کاو خود و خرک را بگشاده از بریشم بگذاشته عنارا. امیرخسرو. کاس رباب را چه نقص ار گسلد بزخمه در تار بریشمی ببر یا بسر آیدش خرک . خواجه عمید لوبکی (از جهانگیری ). ◄ تخته ای باشد که مجرمان و گناهکاران را بر آن خوابانند و دره ٔ (تازیانه ٔ) تأدیب زنند. ◄ چوبی را گویند که استادان کنده شکن در وقت شکستن هیمه در زیر آن گذارند و بشکنند. ◄ سه چوبه ای باشد که بر پای هر کدام غلطکی نصب کنند و بدست اطفال دهند تا راه رفتن بیاموزند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). مدحات . (از ناظم الاطباء). ◄ سه پایه ای باشد که هر دو سر کارگاه را بر بالای آن گذارند و نقش دوزی و گلابتون دوزی کنند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ آلتی برای خاک کشیدن . (محمودبن عمر ربنجنی ). ◄ حمارقَبّان . (از منتهی الارب ). ◄ سه پایه ای که زرگران پیش خود گذارند و چیزها را بر بالای آن سوهان کاری کنند و همچنین بنایان در زیر پای خود گذاشته گچ کاری و گچ بری سقف و دیوار خانه کنند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). خَره . خو. داربست بنایان و نقاشان . (یادداشت مؤلف ). ◄ چیزی که بدان دیوار را رخنه کنند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء): و لشکر بکبس خندق و استعداد آن از خرک و منجنیق و نردبان و غیر آن اشتغال نمودند. (جهانگشای جوینی ). ◄ تخته ٔ کوچکی که بدان پنبه ٔ از پنبه دانه جدانکرده را بر آن نهند و میل آهنی را چنانکه رسم است بر بالای پنبه دانه گذاشته بعنوانی حرکت دهند که پنبه دانه از پنبه جدا گردد. ◄ نوعی از کرم که دستهای او دراز و پاهای او کوتاه می باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). ◄ سینه . ◄ سر پستان . ◄ دیوار بین دو سوراخ بینی .(از ناظم الاطباء). وَتَره . (السامی فی الاسامی ). ◄ زَنْبه . زنبر (لهجه ٔ قزوین ). ◄ برآمدگی پشت پای . حماره . (یادداشت مؤلف ). ◄ امروز آلتی چوبین را گویند که بر روی آن چرم کشیده باشند و دارای دو پایه است و برای پرش بکار رود.(از حاشیه ٔ برهان قاطع).
خرک . [ خ َ رَ ] (ع مص ) الحاح کردن . ستیزگی نمودن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ).
خرک . [ خ َ رَ ] (اِخ ) نام دهی بوده از بلوک و اعمال سیاخ شیراز و بحدود هشت فرسنگی آنجا. (از فرهنگ جهانگیری ).
فرهنگ طیفی واژهدان
بارکش، چرخ دستی، گاری