خرکش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرکش .[ خ َ ک ُ ] (اِ) سرموزه را گویند و آن کفشی است که بر بالای موزه پوشند و در ماوراءالنهر متعارفست و در عربی جرموق خوانند. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). ◄ جانوریست خاکستری رنگ و شبیه به جعل و بیشتر در قبرستانها می باشد. (از برهان قاطع). حمارقبان . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (نف مرکب ) کشنده ٔ خر. (برهان قاطع). ♦ چاقوی خرکش ؛ چاقوی بزرگ و ناهموار. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ کشمش خرکش ؛ کشمش های سیاه بزرگ . کشمش لُرکش . ◄ (اِخ ) ستاره ٔ سهیل (لغت محلی شوشتر).
خرکش . [ خ َ ک ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سیاه کوه بخش بافت شهرستان سیرجان، واقع در هزارگزی جنوب خاوری بافت سر راه مالرو صوغان به کوشک . کوهستانی سردسیر، آب آن ازچشمه، محصول آنجا غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی