خرکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ رَ)(ص نسب.)(عا.) احمقانه: شوخی خرکی کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ رَ)(ص نسب.)(عا.) احمقانه: شوخی خرکی کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرکی . [ خ َ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به خر. از خر. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ سخت . زفت . زمخت . سطبر. خشن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ سخت بی ادبانه . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خرکی بار کردن ؛ سخت بسیار خوردن . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خرکی بار کرده بودن ؛ بسیار خورده بودن . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خیار خرکی ؛ خیار قطور و بزرگ . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ شوخیهای خرکی ؛مزاحها و ملاعبه های درشت با زبان یا با دست . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ ناز خرکی ؛ ناز و کرشمه های بیمورد و بیجا. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ منسوب به خرک . (یادداشت بخط مؤلف ).
خرکی . [ خ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مانه ٔ بخش مانه ٔ شهرستان بجنورد، واقع در ٤٧هزارگزی شمال باختری مانه و یک هزارگزی جنوب مالرو عمومی محمدآباد به دشتک . این ده در دامنه ٔ کوه قرار دارد و آب آن از رودخانه و محصولات آن غلات و پنبه است . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).