خرگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) (اِمر.) خیمة بزرگ، سراپرده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) (اِمر.) خیمه بزرگ، سراپرده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرگاه . [ خ َ ] (اِ مرکب ) جا و محل وسیع. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). مؤلف لغت نامه آنرا از «خر» بمعنی «بزرگ » و «گاه » بمعنی «جای » و «تخت » دانسته اند. ◄ جای خوشی . (ناظم الاطباء). صاحب غیاث اللغات می گوید: بمعنی جای خوشی است چرا که «خر» بالکسر بزبان پهلوی بمعنی خوشی احوال است و خرگاه که بمعنی خیمه مستعمل است بمناسبت آنکه خیمه نیز جای خوشی است، «از رشیدی » و «مدار» و«مؤید» و «کشف ». صاحب برهان نوشته : خر بالفتح بمعنی کلان چنانکه در لفظ «خرپشته » و «خرمگس »، و لفظ «گاه » بمعنی خیمه مطلق، پس لفظ خرگاه بالفتح خیمه ٔ کلان باشد. و در سراج اللغات نوشته که خرگاه بالکسر بمعنی جای خوشی، و تحقیق آن است که خرگاه بفتح باشد موافق قیاس بمعنی جای بزرگ و کسر خاء بسبب کراهیت فتح خاء است که از اشتراک بمعنی حمار پیدا میشود : خرگاه عیش درشکنید و به تَف ّ آه ترکانه آتش از در خرگه برآورید. خاقانی . ◄ خیمه ٔ بزرگ و سراپرده . (ناظم الاطباء). سراپرده ٔ بزرگ . (یادداشت بخط مؤلف ) : خز بجای ملحّم و خرگاه بدل باغ و بوستان آمد. رودکی . مردمانش [ مردمان کیماک ] اندر خرگاه نشیند و گردنده اند بر گیاخوار و آب و مرغزار تابستان و زمستان . (حدود العالم ). خمود جاییست که اندر وی مرغزارها و گیاه خوارها و خیمه و خرگاههای تغز غزیانست . (حدود العالم ). و هیچ نوعی را از خرخیز دهها و شهرها نیست البته و همه خرگاههاست الا آنجا که نشست خاقانست . (حدود العالم ). خداوندان خیمه و خرگاهند و ایشان را شهرها و دهها اندک است . (حدود العالم ). وز آن پس بیامد یل رهنمای بنزدیک خرگاه و پرده سرای . فردوسی . ندیدند زنده کسی را بجای زمین پر ز خرگاه و پرده سرای . فردوسی . هر آنچش ببایست ازخوردنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی ز خرگاه وز خیمه و بارگی بسازید پیران بیکبارگی . فردوسی . که زال سپهبد بکابل در است زمین پر ز خرگاه از لشکر است . فردوسی . سلیح است و خرگاه و پرده سرای فزون زآنکه اندیشه آرد بجای . فردوسی . خسرو غازی آهنگ خراسان دارد زده از غزنین تا جیحون تاژ و خرگاه . بهرامی . گاه بی زخمه به خرگاه تو بربط زنمی تا کسی نشنودی بانگ برون از خرگاه . فرخی (دیوان ص ٣٥٨) براه منزل من گر رباط ویران بود کنون ستاره ٔ خورشید باشدم خرگاه . فرخی . چو بهتر ز خرگاه و طارم کنون بخرگاه و طارم درون آذران . منوچهری . و دستش بشکست پوشیده او را در سرای پرده بردند بخرگاه بر تخت بخوابانیدند و هوش از وی بشد. (تاریخ بیهقی ). یافتم [ ابوالفضل بیهقی ] سلطان را همه روز شراب خورده و پس بخرگاه رفته . (تاریخ بیهقی ). چون او بخرگاه امیر رسید حدیثی آغاز کرد. (تاریخ بیهقی ). چون نزدیک وی رفتم در خرگاه تنها بود مرا بنشاند و هرکه بود همه را دور کرد. (تاریخ بیهقی ). چه گویی چیست این پرده بدینسان بر هوا برده چو در صحرای آذرگون یکی خرگاهی از مینا. ناصرخسرو. ناگاه ز گه چو ترک خرگاهی . ناصرخسرو. پس از چوب وگیاه خانه ها فرمود کردن و پس از آن خرگاه ساختند. (مجمل التواریخ و القصص ). از جانب چین لشکری با صدهزار خرگاه بمخاصمت او و قصد بلاد اسلام بیرون آمدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). گر حسن تو بر فلک زند خرگاهی از هر برجی همی بتابد ماهی . (از کلیله و دمنه ). روز طوفان باد حزم نکوست خاصه آنرا که خانه خرگاهست . انوری . همیشه تا بلشکرگاه خسرو جنیبت راند تا خرگاه خسرو. نظامی . خانه ٔ دولتست خرگاهت تاج و تخت آستان درگاهت . نظامی . فریدون گفت نقاشان چین را که پیرامون خرگاهش بدوزند. سعدی (گلستان ). چو رایت جناب وی اعلی المواقف چو خرگاه ذات وی اقصی المطالب . نظام قاری (دیوان چ استانبول ص ٢٩). قمّه ٔ خرگاه دولت شقّه ٔ رایات جا زینت تمکین و دین آرایش فرض سنن . نظام قاری . جان هوادار وصل خرگاهست دل سراپرده ٔ مودت اوست . نظام قاری . خِباء؛ خرگاه . (منتهی الارب ). خسیج ؛ خرگاه و گلیم بافته از صوف . خسی ؛ گلیم مانندی یا خرگاه مانندی که از ابریشم بافند. روق ؛ خرگاه . فسطاط؛ خرگاه ارواق ؛ خرگاه . (منتهی الارب ). ◄ آلاچیق بزرگ . (ناظم الاطباء). ◄ خیمه ٔ بزرگ مدور . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع).قُبّه . (السامی فی الاسامی ). جنسی از خیام مراتب پادشاهی و ملوک . (شرفنامه ٔ منیری ) : امیر بر تخت روان بود در خرگاه . (تاریخ بیهقی ). ◄ در شاهنامه بمعنی سرزمین آمده ولی به موجب تحقیق پاول هرن آلمانی معنی سرزمین تحریف از خرغان یا خرگان است و به این اسم ده ها و شهرها بوده است . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ جایگاهی است اطاق گونه که از چوب سازند و بر آن پرده افکنند و در سفر بکار برند خاصه در زمستان . و هی بیت من خشب مصنوع علی هیئة مخصوصة و یغشی بالجوح و نحوه تحمل فی السفر لتکون فی الخیمة للمبیت فی الشتاء لوقایة البرد. (صبح الاعشی ج ٢ ص ١٣١). بعث الی بیت یسمی عندهم الخرقه [ خرگاه ] و هو عصی من الخشب تجمع شبه القبة و تجعل علیها اللبودو یفتح اعلاه لدخول الضوء و الریح مثل البادهنج و یسد متی احتلج الی سده و اتوا بالفروش و فرشوه . (ابن بطوطه ). ◄ طارم . (محمودبن عمر). طارِمه . (مهذب الاسماء). ◄ خرمن ماه . هاله . (یادداشت بخط مؤلف ) : بدور خط تو دایم ز دیده ریزم اشک که هست موجب باران چو مه زند خرگاه . امیرخسرو (از مطلعالسعدین ).
خرگاه . [ خ َ ] (اِخ ) نام ایالتی بوده است : ز مرزی کجا مرز خرگاه بود ازاو زال را دست کوتاه بود. فردوسی .
خرگاه . [ خ َ ] (اِخ ) نام شهری بمصر در شمال بولاغ و نیز نام واحه ای بدانجا. (یادداشت بخط مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
چادر، خیمه، سراپرده، خرگه اردوگاه، لشکرگاه
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی