خرگاهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرگاهی . [ خ َ ](ص نسبی ) منسوب به خرگاه . خرگاه نشین . ◄ معشوقه ٔ چادرنشین . (یادداشت بخط مؤلف ) : چو زین خرگاه گردان دور شد شاه برآمد چون رخ خرگاهیان ماه . نظامی . آن خرامنده ماه خرگاهی شد طلبکار آب چون ماهی . نظامی . آمدند آن بتان خرگاهی حوض دیدند و ماه با ماهی . نظامی . آنچه دراین حجله ٔ خرگاهی است جلوه گری چند سحرگاهی است . نظامی . ایا باد سحرگاهی گر این شب روز میخواهی از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل . سعدی . ♦ ماه خرگاهی ؛ معشوقه ٔ چادرنشین . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ ماه خرگهی ؛ معشوقه ٔ چادرنشین . (یادداشت بخط مؤلف ) : چه ناله ها که رسیداز دلم بخرمن ماه چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد. حافظ. ◄ در صفت درخت، آنکه امروز چتری گویند. (یادداشت بخط مؤلف ): و در این چهارباغها میوه های الوان از ناشپاتی و بادام و فندق و گیلاس و عناب وهر میوه که اندر بهشت هست در آنجا بغایت نیکو و لطیف بوده است . (تاریخ بخارای نرشخی ).