خرگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ گَ) (اِ.) نک خرگاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ گَ) (اِ.) نک خرگاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرگه . [ خ َ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) مخفف خرگاه که جا و محل وسیع باشد. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). ◄ چادر خیمه ٔ بزرگ مدور و سراپرده ٔ بزرگ . (از برهان قاطع) : منیژه بیامد گرفتش ببر گشاد از میانش کیانی کمر نشستنگه رود و می ساختند ز بیگانه خرگه بپرداختند. فردوسی . ندارم درنگ امشب آید ز کین مگر سوی افغان و خرگه زمین . فردوسی . همه دشت پر خرگه و خیمه گشت از انبوه آهو سراسیمه گشت . فردوسی . نه خیمه نه خرگه نه بار و بنه چنین چند باشد سپه گرسنه . فردوسی . مقاتوره از پیش خاقان برفت بیامد سوی خرگه خویش تفت . فردوسی . بنشین در بزم بر سریر به ایوان خرگه برتر زن از سرادق کیوان . منوچهری . لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده ست خیمه ٔ آن سبزگون خرگه این آتشین . منوچهری . یکی چون خیمه ٔ خاقان دوم چون خرگه خاتون سیم چون مجره ٔ قیصر چهارم قبه ٔ کسری . منوچهری . هر کجا پویی ز مینا خرمنی است هر کجاپویی ز دیبا خرگهی . منوچهری . روز باشد بخیمه ٔ قاقم شب درآید بخرگه سنجاب . سوزنی . چو بیرون خرگه نهی لاکعا لهم باشد آن لالکالالکا. ؟ (از صحاح الفرس ). هر هفت کرده پردگی زر بخرگه آر تا هفت پرده ٔ خرد ما برافکند. خاقانی . یکی خرگه از شوشه ٔسرخ بید در آن خرگه افشانده خاک سپید. نظامی . کین مه زرین که دراین خرگه است غول ره عشق خلیل اللَّه است . نظامی . بر خرگه من گذر کن از راه وز دور بمن نمود خرگاه . نظامی . حجاب دیده ٔ ادراک شد شعاع جمال بیا و خرگه خورشید را منور کن . حافظ. این چه خرگه چه تتق این چه خیامست اینجا چتر مه رایت خور ظل غمامست اینجا. نظام قاری . حصیر گفت بزیلو که نقش ماست کنون که ظل دولت خرگه فتاده بر سر ما. نظام قاری . ◄ آلاچیق بزرگ . ◄ چادر مدور بزرگ . (ناظم الاطباء). ◄ خرمن ماه . هاله . (یادداشت بخط مؤلف ).