خری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خری . [خ َ ] (حامص ) حماقت . سفاهت . (از ناظم الاطباء). بلادت یا نادانی . جهالت . (یادداشت بخط مؤلف ) : به دین از خری دور باش و بدان که بی دینی ای پور بی شک خریست . ناصرخسرو. شیر خدای را چو مخالف شودکسی هرگز مکن مگر به خری هیچ تهمتش . ناصرخسرو. ای امت بدبخت بدین زرق فروشان جز کز خری و جهل چنین فتنه چرایید. ناصرخسرو. تو دست چپ در این معنی ز دست راست نشناسی کنون با این خری خواهی که اسرار خدا یابی . سنائی . گاو را بفروخت حالی خر خرید گاویش بود و خری بر سر خرید. عطار. همچو فرعونی مرصع کرده ریش برتر از عیسی پریده از خریش . مولوی (مثنوی ). نیست این از ران گاو ای مفتری ران گاوت می نماید از خری . مولوی (مثنوی ). از پی رد و قبول عامه خود را خر مکن زانکه نبود کار عامه جز خری یا خرخری . سنائی (دیوان ص ٦٦٣).
خری . [ خ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دشت بخش سلوانا شهرستان ارومیه واقعدر ٦ هزارگزی شمال خاوری سلوانا در مسیر ارابه رو سلوانا ارومیه، دره، سردسیر و آب آن از رود برده سور و محصول آن غلات و توتون و شغل اهالی زراعت و گله داری وراه آن ارابه رو است و در تابستان از راه سلوانا می توان اتومبیل برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
خری . [ خ ُرْ ری ی ] (اِخ ) نام پدر یعقوب بن خره دباغ خری فارسی است . (از انساب سمعانی ).